تا ساعت یک ونیم شب کنارش نشستیم قران خواندیدم و اشک ریختیم
رضا ناصر:

صبح ساعت 7 رسیدم به مصلا هنوز مردم زیادی جمع نشده بودند، اکثرا سردرگم بخاطر موضع گیری تلویزیون نگاه و اطرافیان خلیلی. اما با این وجود هم مردم تک تک و دسته دسته به جمع ما در جلوی مصلا اضافه می شدند. مرد میان سالی هم با لاسپکر دستی خواندن های دلنشین داوود سرخوش رو پخش می کرد. ساعت های 8 با جمع کثیری از مردم و یکی از دوستان به طرف چوک بابه راه افتادیم، موتر کاماز پیش ما و بیرق بزرگ افغانستان از پشت سرش و ما هم در اطرافش. چیزی که جالب بود برام وصل کردن لاسپیکرهای کلان مستقر بروی موتر کاماز با موتر مزدا که در بین جمع حرکت میکرد از طریق اف.ام بود که برای اولین بار حداقل برای خودم جدید بود. این خبر نظم و انضباط بهتر رو میداد.
چوک بابه دوست دیگری رو هم دیدم سه نفر صحبت کرده و شعار داده به پیش می رفتیم. چرخکی ( هلیکوپتر) دولت هم شروع کرده بود به پرواز به شوخی به دوستم گفتم اگر قرار به ترساندن مردم هست با ارتفاع کم کنه که دوستم خندید و گفت دستشان خلاص.
حوالی کوته سنگی و دهبوری دوستان و اشنایان دیگری هم به جمع ما اضافه شدند.. اکثرا اینجنیر و کارمند .
دقایقی در مورد شرایط و شروطی که خلیلی مطرح کرده بود و دولت پذیرفته شده بود صحبت کردیم و همه گفتن شراط های خودش بوده نه جنبش روشنایی ( تمدید سفارت پسرش در اذربایجان، ریاست ارگان های محل برای سعادتی، معاونت امنیت ملی برای جنرال جوهری و معاونت اداره امور برای فلانی و …) . حول و حوش ساعت 11 رسیدیم دهمزنگ ( چوک شهدا) هوا گرم بود و اکثرا بچه ها تشنه ، از میدان گذشتیم و رسیدیم به صف بزرگ نیروهای پلیس بین میدان دهمزگ و در ورودی باغ وحش پشت انها و در پل ارتن کانتیرها دولتی دیده می شد.
برگشتیم به عقب تر و از پسته پلیس گذشته کنار دیوار برشنا نشستیم. صدای سخنرانی ها رو می شنیدیم اما به سختی تا صدایی امد که زینب یادگار بابه از طریق تلفن قرار صحبت کنه از دوستان جدا شدم و نزدیک تر رفتم تا بصورت واضح صحبت های ایشان را بشنوم.
صحبت ها تمام شد و ساعت دستم نزدیک به 1 را نشان میداد… ساعت 3 دفتر جلسه کاری رو ترتیب داده بود و باید اشتراک می کردم برای همان از جمع مردم جدا شدم ازکنار کراچی های ایسکیریم و اب فروش گذشتم تا به جلسه برسم و بعدش برگردم … تازه دفتر رسیده بودم که صدایی انفجار رو شنیدم اول فکر کرد صدای بسته شدن در هست، اما دلم گواهی بد داد سریع به دوستان زنگ زدم و صدای دوستم که گفت که بین بچه ها انفجار شده همه چی رو سرم خراب کرد خودش سالم بود اما…
نتونستم برم پاهام یارای رفتن نداشت. شنیدم که به خون اشد ضرورت هست اما شفاخانه استقلال خیلی شلوغ بود گفته شد تعدادی از شهدا و زخمی ها رو بردن شفاخانه مولا علی در گولایی دوا خانه در مسیر با هرکسی از دوستان که اونروز دیده بودم تماس گرفتم تا از احوالاتشان باخبر بشم . رسیدم به شفاخانه مولا علی خیلی از مردم جمع شده بودن پیکر پاک شهیدی رو بیرون اوردن همه فریاد ماتم سر دادن، ملحفه ی سفیدی با لکه های بزرگ خون روش بود، زیارتش کردم سرد اما استوار بود…
رفتم بالا خون دادم گفتن به گروپ های خونی ای منفی و او منفی بیشتراز همه ضرور هست… فهمیدم که 4 شهید و 26 زخمی به اینجا منتقل شدن … صدای گریه و زاری مادری رو شنیدم که با خدا حرف می زد.
امدم خانه خیلی گرسنه بودم چند تا خرما خوردم و حرکت کردم به سمت دهمزنگ… راه بسته بود و قسمتی رو پیاده رفتم بچه خودشان سه کمربند برای تلاشی همه رهگذران حوالی دهمزنگ ایجاد کرده بودند. هنوز بوی خون و گوشت میودم. گوشه ی نشستم و قرانی خواندم اما گریه امان نمی داد… مغرب شد از پسته پلیس کنار برشنا همونجای که چند ساعت پیش نشسته بودم ابی طلب کردم برای وضو ، بین سبزهای چوک نماز خواندم صوت دلنشین قران با صدای عبدالباسط میومد… گریه بود و خشم.
بیرقی که در کنارش ساعت ها قدم زده و شعار داده بودم اما حالا از دهمزنگ به سمت سرک دارالامان پهن بود و پذیرای وسایل بجا مانده از شهدا و زخمی ها. تا ساعت یک ونیم شب کنارش نشستیم قران خواندیدم و اشک ریختیم. مراد امد با همه جمع در حدود صد و پنجاه نفر باقی مانده به شمول بهزاد، ناجی ،رحمانی و مهدوی صحبت کرد. تعدادی اصرار بر ماندن داشتن اما جنرال مراد و یک جنرال ازبک تبار که معین اداری وزارت داخله بود اصرار بر رفتن.
تعداد کم بود و پلیس بسیار زیادی در اطراف چوک دهمزنگ جمع شده بود… فیصله بر رفتن بود حرکت کردم کسی صدایم زد بیا که پاره های تن بچه بین این دو دستمال کلان هست بیا و اینها را جمع کنیم اگر خودمان نبریم دولت با این پاره های تن عزیزمان همانند گوشت بی ارزش برخورد خواهد کرد. کمر دادم از روی بیرق دستمال اول را بهمراهش بلند کردم بوی خون و گوشت به مشام رسید حدودا 10 کیلوی بود… اشک از چشمانم سرازیر بود دومین دستمال رو برداشتم بزرگترین قطعه ش دست بریده ی از مچ بود. اشک و هق هق مجالم نمی داد. سیگاری روشن کردم و پارهای تن بچه ها رو سوار موتر کردیم و اوردیم به مصلا… فردا صبحش در مصلای بابه همین دو دستمال رو دفن کردیم
جایی که شاید مدفن ده ها تن از دوستان باشد!
یا الله .
هستیم بر عهدی که بستیم