دوستان ما در گرما زیر پرچم افغانستان و دیگر سایه ها نشسته بود

نوشتۀ مهدی محب :

ساعت بین 2 الی 2 و30 بعد از ظهر بود دوستان عدالت خواه ما در گرما زیر پرچم افغانستان و دیگر سایه ها نشسته بود. اما بعضی از دوستان برای صرف طعام چاشت به نزدیکی ها رفته بود، اما من و چند دوست دیگر نرفتیم. عده از دوستان جوان ما پشت خیمه ها روان بود که برود بیارد، تعداد آنها زیاد بود لذا من و دوست دیگرم بعضی آنها را ممانعت کردیم، در همین لحظات بود با دوستم در خود چهار راهی شهدای روشنایی به طرف ریاست ترافیک استاد بودیم و روی مطلبی بحث میکردیم. یکبار صدای مهیب را شندیم و آتش پیش چشمانم فوران زد، برای چند ثانیه گوش هایم هیچ صدای را نمی شنید، فکر کردم شدیدا زخمی شدم و چره به بدنم اصابت کرده، این انفجار وحشتناک اول بود که تقریبا در 30 میتری من و دوستم صورت گرفت، این انفجار از پیش همان دوکان های ژاله فروشی و هوتل ها های که در نبش بود صورت گرفت. تا به خود آمدم که کاری کنم دیدم دوستم نیست، برگشتم دیدم مردی در پنج میتری من با روی افتاده و فقط لرزه میکند. به اطرافم نگاه کردم همه چیغ میزد و فریاد میکشید فضا کاملا وحشتناک بود همه در حال فرار بود دیدم دوست دیگرم بی اندازه ترسیده و نمیفهمد چه میکند چون اولین بار بود با این قسیم حادثه روبرو شده بود. دوستم را همرای کردم رفتیم داخل یکی از دوکان های عکاسی، از درزاوه دوکان نگاه کردم دیدم وضعیت بسیار خراب است و بعضی ها در حال کمک کردن زخمی ها بود. تصمیم داشتم بیرون بروم و برای زخمی ها کمک کنم که در فاصله ی 30 یا40 ثانیه انفجار دوم از همان نقطه که انفجار اول رخ داده بود صورت گرفت، از دوکان بیرون نشدم با خود فکر کردم که حمله سیستماتیک و پلان شده است شاید همه را تا آخر تکه تکه کند. یک دو دقیقه ی در دوکان بودیم دیم فضا بی اندازه وحشتناک شده بعضی از دوستان همرا ما به زمین افتاده بود کسی جرات برداشتن آنها را نداشتند فقط همه فریاد میزد و از محل دور میشد خصوصا دختر خانما بسیار زیاد ترسیده بود. تقریبا بع از دو دقیقه از داخل دوکان بیرون شدیم و تصمیم گرفتیم که باید جان خود را نجات بدهیم، پیش روی دوکان بودیم همه به طرف کوته سنگی از پیش روی ساختمان های نیمه کاره ی اونیکس فرار میکرد، دوستم به من گفت برویم زود باش همه به آن طرف میرود، برویم، با خود فکر کردم گفتم من به آنسو نمی روم دوستم اسرار کرد که برویم اما من قبول نداشتم در همین گیرو دار بودیم که چندین فیر شد و بعدا انفجار سوم درست در بین مردم پیش ساختمانهای نمیه کاره ی اونیکس صورت گرفت و مردم که در حال فرار به طرف کوته سنگی بود را متوقف ساخت، نمیدانم انفجار سوم چقدر تلفات داشت اما وحشتناک بود، مردم برگشتند به طرف ما نمیدانستند چه کند کجا برود، باری با خود فکر کردم که دولت ما را زد و بسیار سیستماتیک زد، خلاصه مردم یک کوچه فرعی به طرف پای کوه تلویزیون بود را پیدا کرد و همه به آن سو می دوید پسران و دختران جوان را دیدم که بعضی شان از ترس ضعف کرده بود و بعضی شان زخمی بودند و لنگان لنگان به داخل کوچه می دویدند. منم تصمیم گرفتم با دوستم داخل کوچه شوم چون وضعیت روحی دوستم هیچ خوب نبود و در حال ضعف بود تاچار از کمک کردن به زخمی های دیگر دست کشیدم رفتیم داخل کوچه شخص را دیدم که با پشت به زمین افتاده بود و خون در از پیشانی اش فوران میزد مثل که آب با فشار بیرون بیاید. همین طور داخل کوچه در حال فرار بودیم که رنجری پولسی آمد و عقب آن پر بود از شهدا آنقدر پر بود که یکی از شهدا به زمین افتاد، چند نفری بالای آن نشسته بود از من تقاضای کمک کرد که شهید را بالا کنیم شهید را با آنها بالا کردم و راه افتادیم. تا اینکه از محل حادثه دور شدیم.
 پ ن:
 انفجار سوم به نظم مشکوک می آید چون قبلش چند فیر شد و بعد انفجار آن هم درست از جای که پولیس بالای سری مردم در ساختمان اونیکس بود.
 و فکر کنم در آن سحه ی انفجار سوم انتحاری هم نبود.
 آنچه نوشتم فقط و فقط چشم دیدهای خودم از حادثه خونین 2 اسد است. مصلحت هیچ گروه یا اشخاص را مد نظر نگرفته ام.
 
 مهدی محب 6 اسد 1395.