هنوز آن رویداد برایم مثل یک کابوس است
نوشتۀ جواد حقجو:
چای صبح را خوردم. پشت به بالشت زدم و اندیشیدم که آیا همراه شدنم چه سودی به من و جامعه خواهد داشت؟ سرانجام، به این نتیجه رسیدم که این حرکت از بطن جامعه برای رسیدن به عدالت زاده شده است و هیچ ربطی به فرد و گروه خاصی ندارد. و این امر، بدون حضور تکتک ما رقم نخواهد خورد و اگر در این کاروان ملحق نشوم، بیگمان فردا و پسین فردا در دادگاه تاریخ وجدانم محاکمه خواهم شد.
لباسم را پوشیدم و حرکت کردم. از کارته چهار طرف میدان روشنایی و از آنجا بسوی کوته سنگی قدم بر داشتم تا اینکه به پارک دهبوری رسیدم. آنجا برای یک ساعت درنگ کردم و روی صندلی نشستم، تا اینکه کاروان عدالت از راه رسید. جلوی آنها حرکت کردم و هر جا و هر کس که مشکوک به نظر میرسید، از دید کامل میگذراندم و کنار میزدم. همینطور تا چوک چشمانم به هر طرف میچرخید و پیش از اینکه کاروان برسد، افراد مشکوک را با تیم انضباط از ساحه دور میکردیم تا نکند فاجعهیی رخ دهد. در نهایت رسیدیم به چوک دهمزنگ
آنجا هم در هر طرف دور میزدم. دست فروشان و آیسکریم فروشان را میدیدم که بسی با شور و شوق سر به کار شان است، کار شان بیشتر از هر روز دیگر، رونق داشت. من نیز از خوشیهای که بر لبان آنان نقش میبست، نهایت مسرور میشدم و باخود میگفتم که برو خوب است که امروز پول زیادی برای خانوادههای شان میبرند.
گاهی چشمم به جمال رفقا روشن میشد، آنها را در آغوش میکشیدم و طبق عادت مشتم را بر سینهی شان میکوبیدم. با آنان فضا آنچنان صمیمانه بود که خود را در بین فامیل، کنار برادران و خوهرانم تصور میکردم. آنجا هر کس سعی میکرد با لبخند، تعارف دانهی بیسکیت، آب، جوس و تکهی نان از همدیگر پذیرایی کنند. اگر رد میکردی، سخت ناراحت میشد.
تااینکه ساعت دور و بری ۲ بود که «جعفر عارفی» گرامی را یافتم، که با «کاوه احمدزاده» و «عطا روشنگر» با هم اختلاط میکردند و در مورد پروژه توتا بحث و گفتگو داشتند. آنان مرا نیز به بحث شان دعوت کردند. چند دقیقهیی طول نکشید که صدای مهیبی پردهی گوشهایم را لرزاند. ایستاد شدم، دیدم؛ هر طرف را جسد، تکهی گوشت و خون و زخمیان گرفته است. کسی توان ایستادن نداشت، کسی فریاد میکشید، کسی هم گریهکنان فرار میکرد و من همچنان ایستاده بودم. اینگار فلج شده باشم.
آه…فقط میتوانم بگویم که این رویداد بدترین ترکیب به نمایش سونامی مرگ بود که من از نگارش آن عاجزم.
یک دفعهیی از سر دیوار همان چوک که حدوداً نیم متر قد داشت، پریدم. اما شدت انفجار دیگران را در گوشه و کنار آن دیوار پرت کرده بود. سمت خیابان دانشگاه پا به گریز گذاشتم. آنجا با ممانعت پلیسها روبرو شدیم که مارا گیج کرده بود، نه داخل کوچه میگذاشت و نه سمت دانشگاه. اینکه چرا نمیدانم. امیدم ناامید شد؛ در ذهنم میگذشت که یکی ما هم جان سالم بدر نخواهیم برد. مسلمانتر از قبل شده بودم، خیلی دلم میخواست کلمه شهادت را بر زبان جاری کنم، اما نکردم.
سرانجام، موفق شدیم که پلیسها را از جلوی خود بر داریم. عدهیی داخل کوچه گریختند و عدهیی طرف دانشگاه مرکز. منجمله من از کسانی بودم که داخل کوچه بسوی سخی پا به گریز گذاشتم. داخل کوچه بودم که انفجار دوم و بعد سوم را نیز شنیدم. صدای فیر بلند شد؛ اما آنچه برایم مهم بود، به فامیل گزارش بدهم که من خوبم و زخمی نشدم. تقریبا بیش از چند بار شماره خانه را گرفتم ولی خاموش بود. به هر شماره که زنگ میزدم از بخت بدم یا خاموش بود یا جواب نمیداد. باطری گوشیام هم یاری نمیکرد که به زنگ زدنهایم ادامه دهم؛ داشت نفسهای آخرش را میکشید. فقط توانستم یک پست در فیسبوک بگذارم که “جسمم سالم است ولی روحم مرده است برای عزیزانم” فقط توانستم به تماس خواهرم که از هلمند تماس گرفته بود، پاسخ دهم. خواهرم را گوشزد کردم که به مادر احوال بده که جواد خوب است. بعد از آن تماس پشت تماس میآمد، ولی من نمیتوانستم پاسخ بدهم زیرا گلویم از بغض پر بود، فقط گریه میکردم؛ تا اینکه گوشیام خاموش شد.
در آن زمان آنچه توانستم انجام بدهم این بود که یک زخمی را تا یک دواخانه بیاورم. داکتر دید و گفت که «چره» به بازویش اصابت کرده و بند مانده. در آن موقع رفیقش آمد و او را به رفیقش سپردم که به شفاخانه ببرد.
تا اینکه بعد از دو ساعت توانستم گوشی خود را چارج کنم و از سلامتی خود به فامیلم اطمینان دهم.
هنوز آن رویداد برایم مثل یک کابوس است، با اندکی تصور عمق آن فاجعه، شوکه میشوم و اشک از چشمانم سرازیر میشود.
در نهایت، فقط ناسزا پیهم نثار دولتمردان میکنم و خود را جزیی یکی از بدبختترینهایی میپندارم که هنوز زندهام.
#راویان_روشنایی
