چیزی توجه ام را به خود جلب کرد که اصلا باورش نمی‌کردم

نوشتۀ حکیم سروش:

زنده ماندم که روایت کنم

من هم به عنوان یک عضو جامعه انسانی و عضو نه چندان فعال جنبش روشنایی لازم می‌دانم که اتفاقات و چشم دیدهایم از 2 اسد و دو روز بعدش را روایت کنم. من در همین سه روز حساس نت همراه نداشتم. شبی که قراربود فردایش تظاهرات شود از تلویزیون نگاه شنیدم که تظاهرات به تعویق افتاده. فکر می‌کردم درست است. ولی وقتی شنیدم که کریم خلیلی و چند شخص دیگر از جنبش پا پس کشیده اند با خود فکر کردم اتفاقاتی در حال وقوع است که من بی‌خبرم. همین باعث شد که صبح روز شنبه تاریخ 2 اسد 1395 ساعت 7 از خانه حرکت کنم. برای اینکه واقعا از موضوع آگاه شوم به پل خشک برچی دو ایستگاه موتر پایین‌تر از چهار راهی حاجی نوروز رفتم. در همان جا بود که صدای اعلان از موتری شنیدم که می‌گفت: تظاهرات به تعویق نیافتاده و به قوت خود باقی است. کمی پایین تر از پل خشک در پیش بانک AIB چند نفر گرد یک موتر کرولا جمع شده بودند. من هم به جمع آنها پیوستم. از همان جا پیاده حرکت کردیم. جوانی که بیرق افغانستان را به شانه اش انداخته بود از داخل موترشعار می‌داد. حکومت، حکومت! و ما شعار می‌دادیم: عدالت، عدالت. در اول تعداد ما خیلی کم بود. من ناامید شده بودم. ولی همین که به طرف پایین می‌رفتیم به تعداد ما افزوده شده می‌رفت. تا اینکه به مصلای شهید مزاری رسیدیم. وقتی به آنجا رسیدیم متباقی مظاهره کندگان رفته بودند. ولی جمع ما هم بیش از 300 نفر شده بودند. به قدم‌های خود سرعت بیش‌تر دادیم. به جمع متباقی رفقای خود در چوک شهید مزاری پیوستیم. وقتی به آنها پیوستیم ناامیدی که نیم ساعت قبل به من دست داده بود از بین رفت. من جمع کثیری از رفقایم را می‌دیدم که شعارهای عدالت خواهی سر داده بودند. شعارهای آنها مرا خروشاند. من هم با آنها هم صدا شدم. صدای عدالت خواهانه خود را بلند کردم. کمی بعدتر به طرف چوک دهمزنگ که حالا چوک شهدای جنبش روشنایی نام گذاری شده حرکت کردیم. انرژی داشتیم، فریاد می‌کشیدیم، به آینده امید وار بودیم. به افق تغییر چشم دوخته بودیم. به امید فردای بهتر قدم به جاده گذاشته بودیم. پیر، جوان، کوچک و برزگ، تحصیل کرده و بی‌سواد همه به جاده رفته بودیم. به حرکت مان باورمند بودیم؛ چرا که حرکت ما از نوع مدنی‌ترین، انسانی‌ترین و صلح‌آمیز ترین حرکت در تاریخ بشری بود. ما به سوی افق روشنایی در حرکت بودیم. به همه لبخند می‌زدیم. چندی نگذشت که لب خند از لبها برچیده شد. 
 خسته شده بودم. وقتی لب خندها جایش را به گریه داد من در صحنه نبودم. نمی‌دانم چه باعث شد که صحنه را ترک کنم، زنده ماندن من شانسی بود. تازه به خانه رسیده بودم که برادرم زنگ زد و پرسید که کجایی؟ و گفت که انفجار شده. من موقع انفجار در صحنه نبودم. من ازین انفجار جان سالم به در بردم. من نه مردم، بلکه زنده ماندم. زنده ماندم که روایت کنم. روایت خون‌بار روز «جنبش روشنایی» را. خون‌بارترین روزی را در تاریخ افغانستان در دوران حکومت به قول معروف “حکومت وحشت ملی” رخ داد. من دراین روز هیچ زخمی فزیکی بر نداشتم ولی از درون بد رقم زخمی شدم. زخمی که شاید آن را هرگز فراموش نکنم. زخمی که مرا پایدار در جنبش نگه خواهد داشت و به دوام جنبش تلاش خواهم کرد. خستگی و بی‌عرضه گی ام باعث شد که بعد ازظهر همان روز به رفقا نه پیوندم. من تمام تکه و پاره‌های دوستانم را دیدم. دیدم که چطور به خون می‌غلتیدند. و جان شان از دست می‌دادند، ولی من کاری نمی‌توانستم بکنم. همان بعد از ظهر و شبش من بارها و بارها مردم و دوباره جان گرفتم. 
 روز یکشنبه تاریخ 3 اسد 1395 اول صبح به عیادت یکی از دوستانم که زخمی شده بود رفتم. از آنجا به مصلای شهید مزاری رفتم. می‌خواستم غیبت دیروزم را تلافی کنم. وقتی به آنجا رسیدم تعدادی زیادی از مردم جمع شده بودند. فضای مصلا سرم سنگینی می کرد. اول که از دروازه مصلا داخل شدم، چند قدم که پیش رفتم، چیزی توجه ام را به خود جلب کرد که اصلا باورش نمی‌کردم. روی بیروق سه رنگ افغانستان تکه پاره‌های بازمانده شهدا را دیدم. چیزهای چون: بیک، چپتر، کفش، واسکت، کلاه، چتری و چیزهای که نمی توانم همه اش را نام ببرم. چیزهای بود که از روی آنها می‌شد شهدای که قابل شنایی نبودند را شناسایی کرد. لحظۀ در کنار این بیرق سیاه رنگ ایستادم و به این فکر بودم که چه وقت این سیاهی از بین می‌رود. جسم ام آنجا ایستادم بود اما نمی‌دانستم روحم کجا بود. من آه کشیدن‌های مردم را می‌شنیدم و چشم‌های گریان مردم را می‌دیدم و گلوی بغض گرفته ام که از اعماق وجودم شروع می‌شد را مهار می‌کردم که پاره نشود. فضای مصلا تحمل ناپذیر شده بود و ناخودآگاه بغضم ترکید و به چشمانم آب حلقه بست و آهی که هیچ وقت نکشیده بودم، کشیده شد. کمی بعد در جمع مردم، جوانی را دیدم که کاملا عصبی شده بود. جیغ می‌کشید و با دو دست به سرو صورتش می‌کوبید. جوانی دیگر خواست مانع اش شود اما وی را کنترل کرده نمی‌توانست. دیوانه‌وار به سرش می‌کوبید و فریاد می‌کشید. رنگش از بس که گریه کرده بود پریده به نظر می‌رسید. به گمان مرگ اقاربش و یا کدام دوستش عصبی و دیوانه اش کرده بود. تمام حرکاتش تحت کنترل خودش نبود. تسلط کامل رویش نداشت. جوانی دیگر هر چه به سرو صورتش آب یخ پاشید به حال نیامد. دو جوان از هر دو بازویش گرفته از جمع بیرون کرد. آن جوان در میان جمع ناپدید شد اما صدای ضجه زدن هایش شنیده می‌شد. همه اختیار از کف داده بودند و همه عصبی به نظر می‌رسید. همه داغ دیده بودند. وقتی تعداد مردم خیلی زیاد شد. فیصله مردمی بر این شد که تعداد از مردم برای قبر کندن به شهرک حاجی نبی بروند. من هم با جمع به شهرک رفتم. حدودا ساعت 10 قبل از ظهر بود که ما به شهرک رسیده بودیم. شروع به کندن قبر کردیم. با آنکه تعداد ما خیلی زیاد بود، اما نیروی ما نا کارآمد بود. یکی آمد و گفت که قبر با بیل کنده می‌شود. بعد از چند دقیقه یک لودور از راه رسید. شروع کرد به هموار کردن تپه برای مقبره‌ها. لودور دومی هم آمد. هر لحظه تعداد مردم هم زیاد شده می‌رفت. بیل اول و دوم رسیده بودند و با چنگال‌های آهنین مقبره حفر می‌کرد. بالا گورها را نیروی صنعت (لودور) کند و ته گورها را نیروی مردمی. دل مردم که چه؛ حتا دل طبیعت در 3 اسد خونین بود. آسمان را ابر سیاه گرفته بود و زمین را گردو خاگ و طوفان. در سوگ شهدای خونین روشنایی آسمان گریه کرد و زمین خاک به سر پاشید و باد غرید و شیون کرد. ولی دولت بی‌کفایت کوچک‌ترین تلاشی نکرد. همه مردم داغ‌دار و مصبیت زده بودند. ولی چیز که دلم را به درد آورد جوانی بود که روی مقبره جوانی دیگر نشسته بود و گریه می‌کرد. گریه اش بند نمی‌آمد. به خود جرئت داده نتوانستم که بپرسم: چه روابطی داشتید؟ اصلا لازم نبود که می‌پرسیدم. شاید برادرش بود و یا شاید هم دوست و هم صنفی اش بود. 
 روز دوشنبه تاریخ 4 اسد 1395 بعد از ظهر در برنامه‌ای فاتحه خوانی که برای شهدای روشنایی گرفته شده بود رفتم. تمام تصاویر شهدای روشنایی را چاپ کرده و روی دیوار مصلای شهید مزاری نصب کرده بودند. تصاویر نشان می‌داد که اکثریت شهدای روشنایی جوان و محصل بودند. مردم می‌آمدند فاتحه می‌گفتند و می‌رفتند. اما چیزی که دیدنش برایم سخت تمام شد، مخته‌های زنان و مادران بود. آنهم بی‌وقفه. زنی پیری به دیوار تکیه داده بود و زار زار می‌گریست. مدتی که من آنجا بودم همان طور بی‌وقفه گریه می‌کرد. من هم همدردی ام را ابراز کرده مصلا را ترک گفتم. 
 
 2 اسد 1395
 #جنبش #روشنایی