کتاب ها، لنگه های کفش، لباس های پاره پاره، کارت دانشجویی، دستمال گردن، چتر در میان اجساد و زخمی ها دیده میشد
عاطفه قانع

من زنده ام !
موبایلم را زیرو رو می کنم دوستی نوشته فردا چتر یادت نرود ، دوست دیگری نوشته آب و غذا با خودت داشته باشی و دیگری از آن سوی آب ها پیام داده است که فردا مواظب خودتان باشید و به جای من هم فریاد سر دهید .مادرم تسبیحی در دست دارد و زیر لب چیزی می گوید و اصرار دارد بخوابم من اما بی تاب تر از همیشه با موبایلم مصروفم و به فردا فکر می کنم سعی می کنم تمام چیزهایی را که فردا با خود داشته باشم را آماده کنم ، فیس بوک را زیر و رو می کنم عده ای نوشته اند تظاهرات فردا به تعویق افتاده و عده ای دیگر نوشته است به شایعات توجهی نکنید ، ما مصمم تر از همیشه به خیابان می رویم ، خواهرم مصروف تلویزیون است صدایش می آید که می گوید تلویزیون نگاه در زیر نویس نوشته است فردا تظاهرات نیست و به تعویق افتاده است اعصابم به هم می ریزد لحظه ای موبایل را کنار می گذارم و کنار مادر می روم سر را روی زانوهای مادر می گذارم و و دستش را می بوسم به مادر می گویم اگر فردا خوابم برد زودتر از همیشه از خواب بیدارم کند ، فردا تظاهرات است باید صبح زود مصلا بروم مادر عصبانی می شود برایم می گوید اجازه نمی دهم بروی با لبخند برایش می گویم هیچ اتفاقی نمی افتد مواظب خودم هستم بگذار بروم و گرنه اندوه می گیرد مرا. با صدای وایبر دوباره سراغ موبایلم می روم دوستی اصرار دارد عکسی از خودم برایش بفرستم با شوخی برایش می گویم عکس پیشت باشد اگر فردا چیزی شد چهره ام فراموشت نشود با لبخند جواب می دهد که حالا تو عکس بفرست اگر تو را چیزی شد عکست را با سوگنامه ای در فس بوک نشر می کنم اجازه هست؟ من برایش فقط لبخند می فرستم. بچه ها همه بیدارند و همه تلاش دارند تا بنویسند که تظاهرات فردا حتمی است و به تعویق افتادن شایعه ای بیش نیست نوشتم که با خود رنگ و اسپری هم بیاوریم تا کانتینرها را به تابلوی های هنری تبدیل کنیم. پیام خالق رسید که امشب دیر بخوابیم و تبلیغ کنیم دستگاه شایعه بسیار فعال است در جوابش می نویسم امشب خواب ندارم. استاتوسم را می نویسم فردا مصمم تر از همیشه به خیابان می رویم لطفا به شایعات توجهی نکنید وعده ی ما فردا 2 اسد تمام خیابان های پایتخت و به تعقیب آن چندین استاتوس دیگر. دلهره عجیبی داشتم هر قدر سعی می کردم به هیچ اتفاقی جز تظاهرات فردا فکر نکنم نمی شد ساعت 3 شب را نشان می داد و بعد از آن وقتی بیدار شدم برخلاف معمول زودتر از همیشه بود اولین استاتوس را در صبحگاه 2 اسد پست کردم هموطن برخیز تا غرق شکوفایی شویم و به تعقیب آن آماده ی رفتن شدم مادر بی تاب است گاهی سرزنشم می کند گاهی دعوایم می کند و گاهی هم زیر لب برایم چیزی می خواند هر کار می کنم راضی نمی شود دستش را می بوسم دستهایم را دور گردنش حلقه می کنم اما مادر ارام نمی گیرد و فقط می گوید نرو. اگر دختر منی حرفم را گوش کن و نرو با عصبانیت می گویم نروم نمی شود درک کن مرا. اخرین حرفم را روی دیوارم در فیس بوک خطاب به مادر می نویسم.»صبح است حس عجیبی دارم با این که دیشب خوابم نبرد اما با انرژی تر از همیشه ام، مادر نگران است دلش می تپد و شور می زند گاهی نگاهم می کنم وگاهی زیر لب چیزی می گوید مادر است دیگر نمی تواند بی خیال باشد از این که نمی توانم امروز حرفش را گوش کنم و از رفتن منصرف شوم لجوج می خواندم و دعوایم می کند. مادر من، مادر خوبم قول می دهم برگردم مواظب خودم هستم می روم تا روشنایی و بر تاریخ سیاه نقطه ی پایان بگذارم قول می دهم مثل دفعه های قبل سالم برگردم اما این بار دست خالی بر نمی گردیم و در خیابان می مانیم تا به روشنایی برسیم تا آن زمان خیابان خانه ی ماست. می دانم وقتی با لبخند برگردم پیشانی ام را می بوسی و به من افتخار می کنی.دوستت دارم مادر برایمان دعا کن » فیس بوک را بستم و با عجله بیرون شدم یادم آمد که دیروزش به دولت شاهی قول داده بودم صبح زود خودم را به مصلا برسانم. با انرژی تمام برای آوردن روشنایی بیرون شدم مصلا نرفتم مستقیم به طرف چوک شهید مزاری رفتم در همان جا به دیگران پیوستم دوستان و یارانم همه خوشحال و پرانرژی بودند و لبخند می زدند شعار حمل می کردند ما را حدف نکنید مرگ بر تبعیض و…
دهمزنگ رسیدیم شعار دادیم به سخنرانی ها گوش دادیم نوبت زینب مزاری رسید همه بی تاب بودند او را چون پدرش دوست داشتند با علاقه مندی تمام به سخنانش گوش می دادند و انرژی و انگیزه می گرفتند این را می شد از چشمهای تک تک کسانی که در آن جا بود به خوبی فهمید. من اما گوشه ای نشستم سرم به شدت درد داشت دستی در شانه ام خورد کنارم نشست و دستم را گرفت و نوشت عدالت، بلافاصله برایش گفتم تا تحقق عدالت این جا می مانیم. گرمای شدیدی بیداد می کرد من که با عجله بیرون شده بودم از خانه با آن همه تاکید دوستان چتر یادم رفته بود. دخترا گروه گروه سه نفری دو نفری پنج نفری شش نفری کنار هم نشسته بودند و روی دست های هم عدالت و نه به تبعیض می نوشتند ظهر بود همه مصروف خوردن شده بودند گوشه ای ایستاده بودم و به جمیعت نگاه می کردم همه از ماندن شب حرف می زدند و برنامه می ریختند چشمم به دولت شاهی افتاد طرفم آمد پرسید جان لالا خوبی؟ تشنه ای؟ بوتل ابش را با لبخند به طرفم پرتاب کرد و گفت بخور هنوز اول راهیم طرف دیگر رفت و چند دقیقه بعد نفهمیدم چی شد صدایی بلند شد همه سراسیمه از جا بلند شدند که صدایی دیگر بلند شد دو و اتش به هوا بلند شد نفهمیدم چی شد همه فرار می کردند عده ای روی زمین افتاده بودند همه جا سرخ شده بود از خون، تکه های گوشت ادم ها، بدن های پاره پاره، عده ای هنوز نفس داشت و کمک می خواست و عده ای بی محابا فرار می کردند و از روی خون و گوشت و به فکر نجات خویش بودند و عده ای بدن های پاره پاره را جمع می کردند.
کتاب ها، لنگه های کفش، لباس های پاره پاره، کارت دانشجویی، دستمال گردن، چتر، بوتل آب خونی…
صدای اجیر امبولانس ها و رنجرهای پلیس گوشم را به ترکیدن رسانده بود. صدای داد و فریاد و کمک، جیغ، گریه، اندوه…
هیچ چیز یادم نمی آمد مغزم از کار افتاده بود ، اصلا نمی فهمیدم کجایم و چه باید بکنم ، منم مثل همه می دویدم این که کجا نمی دانستم فقط دوروبرم پر بود از تکه ها و پاره های گوشت، دست، پا، بدن بدون سر، سر بدون بدن. تلفنم لعنتی ام پشت سر هم زنگ می خورد چشمم کار نمی کرد ، این که چه کسی زنگ می زد نمی دانستم تلفن را جواب دادم من زنده ام…