کودک بودم و لاغر ونهیف
فرشتگان همه ایستاده بودند گفتند ما آدم را ندیده بر او سجده می کنیم
…منه کودک فکری کردم )
…با خود گفتم آدم کیست
نیمی از افکار شنیده نمی شوند آنچه خدا بخواهد بیان میشود
جواب مغز خودت بیان می شود؟؟؟
چون بی قرار به آدم فکر می کردم؛کودک بودم چیزی در درونم رخنه کرده بود مرا به سخن می کشاند
گفتم و گفتم. گفتم من نبودم که می گفتم کسی از درون می گفت

خدا به جای من سخن می گفت
من نمی فهمیدم!
در انتها که نمی دانستم چه می گفتم گفتم جز برای خدای خود برای دیگری سجده نمی کنم.
همانجا انتخاب شده بودم.نمی دانستم
شیطان بودم نمی دانستم
شاگرد خدا شدم نمی دانستم
وقتی رانده شدم آن هم از زبان فرشتگان-بی زبان بودم وکودک و خام-لال شدم وقت سوال
راز این است
کودکان در شکم مادرشان قبل از آنکه به این دنیا بیان.با خدا حرف می زنند یاد می گیرند بی امان و بی امان
چه چیزایی نبشتم آقاجان