THE SATAN BOOK : King of the world

ما درون یک گوی که آن گوی خارج از این دنیاست که توسط کودکی پنهان شده است زندانی شده ایم

……آن گوی در اتاقی است که یک در دارد پشت آن در صحرایی است که از چشم همه پنهان مانده

من هم مانند همه از مادری متولد شدم …

سیاهی -نور

شاید سیاه نور

همه جا سیاه بود یه لکه نور ظاهر شد

من توی تخمک مادرم وقتی که یه اسپرم وارد میشه هوشیار میشم تازه میشم جنین

هفت روز طول کشید از تخمش اومد بیرون

…وقتی ازتخم بیرون اومدم به مادرم گفتم خدا یعنی کسی که منو به وجود آورد من اونجا پدری ندیدم ولی صداش میومد…

مادرم گفت هو بابام شد هیو من کلی چیز وقتی جنین بودم فهمیدم

قلب به خاطر مغز میزنه یاچیز دیگست؟

ببینید وقتی من مینویسم شما صدای یه بچه رو بشنو

تولد من به زبون شما پر برکت بود هنوز هم هست

مادر م صاحب همه چی هست پدرم نگهبان ما اونا همه چی رو به من بخشیدن منم طبق جنگ لفظ و قانوناش گفتم بخشیدم به تو

پس مال من شد

گفت از این به بعد نوبت توست چون توی تخمم داستان میشنیدم شروع کردیم به نوشتن داستان ها

برای انجام کاری باید اذن داشت اجازه را ازمادرم میگیرم

کسی هو را نمی بیند جز شیطان صدای هیو را من میشنوم

اگه برم از روی ارش زمین و ببینم با چشم جهان بینم همتونو به جز بعضیا گوسفندن قوچن گاون

شاخ یعنی سوال شاخ قوچ پیچیدس

خط ۱. آن هنگام که مَـردوخ، پادشاه آسمان‌ها و زمین … دشمنانش را ویران می‌کند… «کوروش» (در متن بابلی: «کو — رَ — آش»)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بابـِل» (با — بی — لیم)، شاه «سومر» (شو- مـِ — ری) و «اَکـَّد» (اَک — کـَ — دی — ای)، …

خط ۲. … همهٔ جهان.

خط ۳. … مردِ ناشایستی به فرمانرواییِ کشورش رسیده بود.

خط ۴. او آیین‌های کهن را از میان برد و چیزهای ساختگی به جای آن گذاشت.

خط ۵. معبدی بَدلی از نیایشگاه «اِسَـگیلَـه» (اِ- سَگ — ایلَـه) برای شهر «اور» (او — ریم) و دیگر شهرها ساخت.

خط ۶. او پیشکشی‌های ناپاک … آیین‌هایی که شایستهٔ آنان نبود … هر روز یاوه‌سرایی می‌کرد.

خط ۷. او کارهای پیشکشی‌های روزمره به خدایان را مانع شد. او با مقرراتِ نامناسب در زندگیِ مردم دخالت می‌کرد. اندوه و غم را در شهرها پراکند. او از پرستشِ «مَردوخ» (اَمَـر -اوتو) خدای بزرگ روی برگرداند.

خط ۸. او مردم را به سختیِ معاش دچار کرد. هر روز به شیوه‌ای ساکنانِ شهر را آزار می‌داد. او با کارهای خشنِ خود، مردم را نابود می‌کرد … همهٔ مردم را.

خط ۹. از ناله و دادخواهیِ مردم، «انلیل» خشمگین شد و از آن سرزمین … دیگر ایزدان که با او زندگی می‌کردند نیز پرستشگاه‌ها را ترک کردند.

خط ۱۰. مردم از خدای بزرگ می‌خواستند تا به وضعِ همهٔ باشندگانِ روی زمین که زندگی و کاشانه‌شان رو به ویرانی می‌رفت، توجه کند. مردوخ خدای بزرگ، اراده کرد تا ایزدان به «بابـِل» بازگردند.

خط ۱۱. ساکنانِ سرزمینِ «سومر» و «اَکـَّد» مانندِ مردگان شده بودند. مردوخ به سوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.

خط ۱۲. مَـردوخ به دنبالِ فرمانروایی دادگر در سراسرِ همهٔ کشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب که او را یاری دهد. آنگاه او نامِ «کوروش» پادشاهِ «اَنـْشان» (اَن — شـَ — اَن) را برخواند. از او به نامِ پادشاهِ جهان یاد کرد.

خط ۱۳. او تمامِ سرزمینِ «گوتی» (کو-تی-ای) را به فرمانبرداری کوروش درآورد. همچنین همهٔ مردمانِ «ماد» (اوم — مان مَـن — دَه) را. کوروش با هر «سیاه سر» (انسان) دادگرانه رفتار کرد.

خط ۱۴. کوروش با راستی و عدالت، کشور را اداره می‌کرد. مَـردوخ، خدای بزرگ، با شادی از کردارِ نیک و پندارِ نیکِ این پشتیبانِ مردم، خرسند بود.

خط ۱۵. او کوروش را برانگیخت تا راهِ بابـِل را در پیش گیرد؛ در حالی که خودش همچون یاوری راستین، دوشادوشِ او گام برمی‌داشت.

خط ۱۶. لشکرِ پر شمارِ او که همچون آبِ رودخانه‌ای، شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواعِ جنگ‌افزارها در کنارِ او ره می‌سپردند.

خط ۱۷. مَـردوخ مقدّر کرد تا کوروش، بدون جنگ و خونریزی به شهر بابـِل وارد شود. او بابـِل را از هر بلایی ایمن داشت. او «نـَبونعید» (نـَ — بو — نـَ- اید) شاه را به‌دستِ کوروش سپرد.

خط ۱۸. مردمِ بابـِل، سراسر سرزمین سومر و اَکـَّد و همهٔ فرمانروایانِ محلی، فرمانِ کورش را پذیرفتند. از پادشاهیِ او شادمان شدند و با چهره‌های درخشان، او را بوسیدند.

خط ۱۹. مردم سَروَری را شادباش گفتند که به یاریِ او از چنگالِ مرگ و غم، رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همهٔ ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.

خط۲۰. منم «کوروش»، شاهِ جهان، شاهِ بزرگ، شاهِ توانمند، شاهِ بابـِل، شاهِ سومر و اَکـَّد، شاهِ چهار گوشهٔ جهان.

خط ۲۱. پسرِ «کمبوجیه» (کـَ-اَم-بو-زی-یَه)، شاهِ بزرگ، شاهِ «اَنـْشان»، نوهٔ «کوروش» (یکم)، شاهِ بزرگ، شاهِ اَنـْشان، نبیرهٔ «چیش‌پیش» (شی-ایش-بی-ایش)، شاهِ بزرگ، شاهِ اَنـْشان.

خط ۲۲. از دودمانی که همیشه شاه بوده‌اند و فرمانروایی‌اش را «بعل» (بـِ-لو) و «نابو» (نـَ-بو) گرامی می‌دارند و با خرسندیِ قلبی پادشاهیِ او را خواهانند. آنگاه که بدونِ جنگ و پیکار، واردِ بابـِل شدم.

خط ۲۳. همهٔ مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاهِ پادشاهان بابـِل بر تختِ شهریاری نشستم. مردوخ، دل‌های پاکِ مردمِ بابـِل را متوجهِ من کرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

خط ۲۴. ارتشِ بزرگِ من، به صلح و آرامی واردِ بابـِل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردمِ این شهر و این سرزمین وارد آید.

خط ۲۵. در پی بهبودِ وضعِ داخلیِ بابـِل بودم … نبونعید، بر دوشِ مردمِ درماندهٔ بابـِل یوغی نهاده بود که در خورِ شأن آنان نبود.

خط ۲۶. از بند رهایشان کردم و به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همهٔ مردم در پرستشِ خدای خود، آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ‌کس اهالیِ شهر را از هستی ساقط نکند. مردوخ از کردارِ نیکِ من، خشنود شد.

خط ۲۷. او بر من، کوروش، که ستایشگرِ او هستم، بر پسرِ من «کمبوجیه» و همچنین بر همهٔ سپاهیانِ من،

خط ۲۸. برکت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی، مقامِ بلندش را ستودیم. به فرمانِ مردوخ، همهٔ شاهانی که بر اورنگِ پادشاهی نشسته‌اند.

خط ۲۹. و همه پادشاهانِ سرزمین‌های جهان، از «دریای بالا» (دریای مدیترانه) تا «دریای پایین» (خلیج فارس)، همهٔ مردمِ سرزمین‌های دوردست، همهٔ پادشاهانِ «اموری» (اَ — مور — ری — ای)، همهٔ چادرنشینان،

خط ۳۰. مرا خراج گذاردند و در بابـِل بر پاهای[۲۳] من بوسه زدند. از … تا «آشور» (اَش-شور) و «شوش» (شو-شَن)

خط ۳۱. من شهرهای «آگادِه» (اَ-گـَ-دِه)، «اِشنونا» (اِش-نو-نَک)، «زَمبان» (زَ-اَم-بـَ-اَن)، «مِتورنو» (مـِ-تور-نو)، «دیر» (دِ-ایر)، سرزمینِ «گوتیان» و شهرهای کهنِ آن‌سوی «دجله» (ای-دیک-لَت) که ویران شده بود را از نو ساختم.

خط ۳۲. فرمان دادم تمامِ نیایشگاه‌هایی که بسته شده بود را بگشایند. همهٔ خدایانِ این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همهٔ مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم. خانه‌های ویرانِ آنان را آباد کردم. همهٔ مردم را به همبستگی، فرا خواندم.

خط ۳۳. هم‌چنین پیکرهٔ خدایانِ سومر و اَکـَّد را که نـَبونعید بدونِ واهمه از خدای بزرگ به بابـِل آورده بود؛ به خشنودی مَـردوخ به شادی و خرّمی.

خط ۳۴. به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم، بشود که دل‌ها شاد گردد. بشود، خدایانی که آنان را به جایگاه‌های مقدّسِ نخستین‌شان بازگرداندم،

خط ۳۵. هر روز در پیشگاهِ خدای بزرگ، برایم خواستارِ زندگانیِ بلند باشند. بشود که سخنانِ پربرکت و نیک‌خواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَـردوخ بگویند: «به کوروش‌شاه، پادشاهی که تو را گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه جایگاهی در سرای سپند، ارزانی‌دار.»

خط ۳۶. بی گمان در روزهای سازندگی، همگی مردم بابـِل، پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم…

خط ۳۷. … غاز، دو اردک، ده کبوتر. برای غازها، اردک‌ها و کبوتران…

خط ۳۸. … باروی بزرگ شهر بابـِل بنام «ایمگور-اِنلیل» (ایم-گور-اِن-لیل) را استوار گردانیدم …

خط ۳۹…. دیوار آجری خندق شهر را،

خط ۴۰ … که هیچ‌یک از شاهان پیشین (کار ساخت دیوار را) با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند…

خط ۴۱. … به انجام رسانیدم.

خط ۴۲. دروازه‌هایی بزرگ برای آن‌ها گذاشتم با درهایی از چوب سِدر و روکشی از مفرغ…

خط ۴۳. … کتیبه‌ای از پادشاهی پیش از من بنام «آشور بانی‌پال» (آش — شور — با — نی — اَپ — لی)

خط ۴۴. …

خط ۴۵. … برای همیشه![۲۴]

One clap, two clap, three clap, forty?

By clapping more or less, you can signal to us which stories really stand out.