تقلا برای زندگی

پنجره را تا باز کردم ماشین زد زیر یکی. تا به خودم بیام و مغزم بخواهد بفهمد چه اتفاقی افتاده و باید چکار کنم چند داد و بیداد کردم و دویدم توی راه‌پله. همکف را زدم. آسانسور دائم می‌ایستاد و فاصله 10 طبقه نمی‌خواست تمام شود. همسایه‌ها یا صدا را شنیده بودند و یا نصفه و نیمه صحنه را دیده بودند و چیزی دستگیرشان شده بود. طبقه 8 که ایستاد اصغر راننده آژانس سرکوچه‌ای بدون معطلی پرید تو. نفس نفس می‌زد. فکر کنم از لب پنجره خودش را صاف دم در آسانسور رسانده بود. بیشتر از اینکه با دیدن صحنه شوکه شده و یا ترسیده باشد هیجان داشت. همین که خواست شروع کند به شرح ماوقع دادن گفتم خودم کامل دیده‌ام و نیازی نیست. حالا اگر چند ساعتی یا روزی از حادثه گذشته بود تعریف کردن می‌شد یک چیزی، ولی نه الان و درست در بطن حادثه! برق شوق از چشمانش می‌بارید. 
دچار یک حال ندانستن گیج‌کننده شده بودم. مثل وقتی که در شهری غریب گم می‌شوی و هیچ برهان و دلیلی برای حرکت در سمت مشخصی نداری ولی بی‌اختیار در مسیری گام برمی‌داری و با هر قدم دائم از خودت می‌پرسی آیا دارم مسیر را درست می‌روم؟ از مقصد دارم دور می‌شوم یا نزدیک؟ با همه این دودلی و شک‌ها باز هم راهت را ادامه می‌دهی و هرچه بیشتر جلو بروی احتمال اینکه بخواهی مسیر رفته را برگردی کمتر می‌شود. آن دلهره گیر کردن در شهر غریب، آن هم در زمستان(که خورشید هنوز در نیامده طلوع می‌کند و هیچ آشنا یا کاری در شهر بین راهی نداری) در این چند دقیقه حرکت و ایستادن آسانسور گریبان‌گیرم شده. حال ثابتم همین بود حالا شاید مثل وقتی که آسانسور ایستاد و تا در باز شد حاج سردار با تمام وقارش جلویش ایستاده بود، حس می‌کردی دیگر زمستان نیست و تابستان است و دلهره‌ات کم می‌شد و امیدت قد می‌کشید با بلند شدن روزها. حاجی آرام بود و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد از آن زمزمه‌هایی که قوت را می‌رساند نه مثل دروازه‌بانی که موقع پنالتی زدن ورد می‌خواند و ضعف و ترسش را خیلی واضح بروز می‌دهد. حاجی قلبش مطمئن بود و اگر ذکری هم می‌گفت برای ما بود و آرام کردن ما. حاجی که تو آمد برای دقایقی اصغر که بدجوری گوش‌های ملیحه خانم را به کار گرفته بود و داشت دیده‌ها و ندیده‌هایش را توی مغزش می‌ریخت، ساکت شد. باز هم خوب بود. پیرزن مبهوت نگاه می‌کرد و صادقانه نشان می‌داد که تعجب کرده، دل سوزانده، دعا کرده و یا ترسیده است.‌
صحنه در ذهنم مرور می‌شد. آسانسور در طبقات 7 توقف نکرد و طبقه 5 هم خالی بود. طبقه 4 علی و مریم، بچه‌های آقای سعیدی پریدند تو. مودب سلام کردند و همان دم در ایستادند. گوش‌هایشان را تیز کرده بودند. همه حس‌گرهای بدن‌شان معلوم بود روشن است تا هر چه را از واقعه بیشتر درک کنند. عجیب بود که آسانسور در طبقات 2 و 3 توقف نکرد. البته وقتی وارد کوچه شدم متوجه شدم بقیه خود را از راه‌پله رسانده‌اند. مریم و علی تا در باز شد خود را سریع رساندند توی کوچه، کاری که من هم دوست داشتم انجام بدهم ولی حضور حاجی مانع می‌شد. حاجی سنگین قدم برمی‌داشت و من و اصغر و ملیحه خانم پشت سرش رفتیم توی کوچه. از در آسانسور که بیرون آمدیم دوباره سر و صدا و همهمه بلند بود معلوم بود کل کوچه جمع شده‌اند.
بی‌اختیار اشک می‌ریختم. کاملا بی‌اختیار، به نحوی که فقط تا‌ به خودم می‌آمدم متوجه اشک‌ها می‌شدم. پراید از سر کوچه پیچید، سرعتش را کم نکرد و بیست متر جلوتر اختر خانم را به هوا برد. برای همه آشنا بود. بیشتر از خودش زنبیل نان و وسایلش و کمر خمیده‌اش در ذهنم جولان می‌دادند. از همان لحظه اول به ذهن من و لابد همه خطور کرده بود که پیرزن نفس آخرش را کشید. شاید اگر جوان رعنایی را ماشین زیر گرفته بود این حجم دلسوزی، غیرت و یا نالش از اینکه نتوانستم کاری کنم وجودم را نمی‌گرفت. ولی آن فرتوتی، بی‌دفاعی و ضعفش باعث می‌شد که حادثه بدل شود به یک بیانیه که همه ما را می‌خواست محکوم کند. مثل دیدن یک کلیپ کودک‌آزاری که تا می‌بینی از خودت هم متنفر می‌شوی. انگار که تقصیر من باشد که کوچه مدتی است شده مسیر فرعی خیابان شلوغ. مسیر در رویی که بعضی‌ها سرشان را کج می‌کنند و در آن جولان می‌دهند.‌
سر صحنه پیرزن شکسته و خسته از زندگی پخش زمین بود. راننده پراید که دو دستی توی سرش می‌کوبید مبهوت اتفاقی بود که افتاده بود. آمبولانس و پلیس هم آمده بود و هر که در کوچه بود. چشم‌ها از غم برق می‌زد. حتی اصغر که از این صحنه‌ها کم ندیده بود جیکش در نمی آمد. انگار همه دعوت شده باشند به مراسم تشییع خودشان. نگاه‌ها با حسرت و درماندگی سمت کف زمین بود. همه تعهد کرده بودند حرفی نزنند و مراسم را با سکوت برگزار کنند و خواب پیرزن را پریشان نکنند. این بین حاجی سردار و یکی دو تا از کارکشته‌‌های محل از بقیه جمع حساب‌شان جدا بود و دست و دل‌شان به کار می‌رفت. ما مرگ و سایه‌اش را می‌دیدیم آن هم مرگی که دردناک بود و پلشت و آن‌ها زندگی را می‌دیدند. مرگ پیرزن حالا هرچقدر هم بخواهد معصومانه و نامحتمل باشد برای آن‌ها در طیف زندگی تعریف می‌شد. 
آمبولانس که رفت و اهالی کوچه هم که پراکنده شدند راهم را گرفتم و برگشتم سمت آپارتمان. انگار یک چیزی از زندگی‌ام کم شد. یک چیزی در حد دیدن پیرزنی که دم صبح با زنبیل کوچکی و با کمر خمیده از خانه بیرون می‌زند و آن مسیر بیست متری تا سر کوچه را بیست دقیقه طی می‌کند. پیرزن بیست دقیقه هم نشد که باز هم از جلوی در خانه‌اش تا سر کوچه را رفت ولی این بار چیز ساده‌ای را از زندگی من برد. یک چیز کوچک که بعدها اسمش را گذاشتم تقلا برای زندگی.

One clap, two clap, three clap, forty?

By clapping more or less, you can signal to us which stories really stand out.