رفتن، همیشه رفتن

سیزده سالم بود که پدرم به همراه مادر و چندی دیگر از اعضای خانواده راهی کربلا شدند؛ در همان سالی که صدام سقوط کرد و راه کربلا باز شد. قبل از رفتن‌شان شوق و ذوق داشتم. خودم تا آن موقع سفر دور و دراز نداشتم و اصلا خانواده به هر دلیلی اهل سفر و مسافرت نبود، سنتی که هنوز هم پا برجاست. تا پدر و مادر رفتند، آن شوق و ذوق اولیه فقط یک روز ماند و بعد جایش را داد به احساس فقدان. فقدان یک نقطه امن و تکیه‌گاه که من در ذهنم داشتم. کاملا حس می‌کردم که چقدر وابسته‌شان هستم و وجودشان برایم ضروری است. چیزی که تا قبل از دوری از آن‌ها به دلیل وجود همیشگی‌اش درک نکرده بودم. این بود که منِ نوجوانِ آن روزها که روابطم محدود می‌شد به اعضای خانواده و عمق ارتباطم هم با پدر و مادر بود، ترسیدم. برای جان‌شان ترسیدم. آن روزها فقط دعا می‌کردم که سالم و سلامت زیارت را تمام کنند. وقتی آمدند اشک ریختم از شوق. اشکی که موقع رفتن‌شان نریخته بودم. 
این حس فقدان و کشش به داشتن و یا حفظ رابطه‌‌ها به نظرم حتی به اشیا هم مربوط می‌شود. قبل از عید امسال عازم آموزشی خدمت وظیفه شدم. از در دژبان که رد شدیم یکی دو ساعت اول مبهوت و سر در گم بودیم و منتظر که ببینیم قرار است چه پیش بیاید. روز بعد که نیمه شب از خواب بلندمان کردند چند دقیقه‌ای ناخودآگاه داشتم دنبال گوشی می‌گشتم و وقتی به خودم آمدم حس کردم انگار دست و پایم را کوتاه کرده باشند و به زور در یک قوطی در بسته و ایزوله جایم داده باشند. این تجربه دنباله‌دار بی‌اختیار دست در جیب بردن و پی گوشی گشتن تجربه مشترک اکثر هم خدمتی‌ها بود. آنجا هم بارها این حس فقدان که اینگار حفره‌ای در وجودت ایجاد شده باشد را حس کردم. یک شب که در آسایشگاه دور هم نشسته بودیم و از دلتنگی‌هایمان می‌گفتیم، یکی از دوستان بابلی خیلی شیرین می‌گفت دلم برای پریز برق تنگ شده است. خوبی شرایط آموزشی سربازی این بود که هرچند کلا محدودت می‌کرد ولی هرچه بود نهایتا محدود به یک دوره کوتاه دوماهه بود که امید می‌رفت دیر یا زود تمام شود ولی وقتی به مرگ می‌رسیم و حدیث رفتن و فقدان ابدی دیگر قصه فرق می‌کند. قوی‌ترین حالت آن احساس فقدان، به تجربه مرگ دوست یا عزیزی برگردد. مرگ با آدم تعارف ندارد. یکباره هر شخصی را که بخواهد حذف می‌کند و نتیجه‌اش می‌شود محو شدن بخش مهمی از ارتباطات و حرف‌ها و خاطرات ما. تا یکی از بین می‌رود چیزی که بیشتر اذیت می‌کند آن ندیدن همیشگی است، چیزی که می‌شود اسمش را گذاشت فقدان همیشگی. همه آن غم‌ها و از دست دادن‌ها جامه مطلق می‌پوشند. در لحظات اولیه که مرگ سایه‌اش را می‌اندازد روی زندگی ما آن حفره به قدری بزرگ می‌شود که آدم خیال می‌کند هرگز نمی‌تواند پرش کند. دل آدم جوری خالی می‌شود که انگار دنیا واقعا دیگر ارزشش را ندارد. 
هدفم از نوشتن این‌ها چیز دیگریست. هدفم اتفاقی است که این روزها زیاد می‌افتد. یک هفته قبل میلاد (که عمر رفاقتمان به هشت سال می‌رسد و نصف شیرینی شیراز برای من از صدقه سرش است) خبر داد که ویزایش آمده و اول دی ماه عازم آلمان می‌شود برای ادامه تحصیل. تا قبل از اینکه ویزا بیاید و کارها درست شود دلم قرص بود، با اینکه مطمئن بودم به هرحال میلاد همین روزها می‌رود. ولی تا اینکه تاریخ قطعی رفتنش را گفت، حس کردم انگار آن حفره لعنتی دوباره دارد توی دلم جا باز می‌کند. دوباره حس کردم دارم یک چیزی را از دست می‌دهم. به خودش هم گفتم که خدا آلمان را خراب کند که دارد یکی یکی دوستان ما را می‌گیرد. بعد با خودم فکر کردم مگر قرار است چه بشود؟ با این امکانات جدید با هر کسی و در هر نقطه‌ای از جهان می‌توانی ارتباطت را حفظ کنی. ولی خوب می‌دانم شاید بشود ارتباط داشت ولی قطعا دیگر نمی‌شود با هم خیابان‌ها را گز کرد و نشست و گفت و خندید و اگر هم بشود حرف سال تا سال است و آن‌ها که تجربه رفیق‌های شیش دانگ دارند خوب درک می‌کنند سال تا سال ندیدن رفیق یعنی چه؟ حس می‌کنم با مهاجرت تعدادی از آن ریسما‌ن‌های ارتباط که دل آدم را محکم سر جایش نگه می‌دارد پاره می‌شود و آدمی لرزان می‌‌شود.
شاید مهاجرت تلخی‌اش به اندازه مرگ نباشد و نیاز نباشد برایش عزا بگیریم و سیاه بپوشیم ولی هرچه هست به نظرم سفر و مهاجرت در طیف مرگ قرار می‌گیرند، مرگِ بخش مهمی از روابط و آشنایی‌ها و اجبار به ترک یک سری عادت‌های شیرین. به هرحال زندگیست دیگر و کاریش نمی‌شود کرد.