روی یک راه پله آهنی روبروی آسایشگاه نشسته ام. می توانستم روی تختم دراز بکشم. دارم از خودم و زندگی ام فرار می کنم. دوست دارم بروم و فقط بروم. اما این یک سر قضیه است. پای رفتن هم ندارم. به کجا؟ هرچه فکر می کنم جایی نیست که چشم انتظاری داشته باشم. پس روی همین پله آهنی می نشینم و رفت و آمد پر دود و صدای ماشین ها را نگاه می کنم و با هر رد شدنی قسمتی از خیالم را همراهشان می کنم. فکر هایم را دست باد می دهم. آرزوهایم را بر باد. همینجا می نشینم و با صدای هر چه زیرتر نوایی گوش می دهم. بی قرارم ولی در چیزی و جایی قراری نمی بینم. ناراحتم ولی بی دلیل. کاری از دستم ساخته نیست. محدودم. مگر بخواهم بروم در تنگنای دیوارها و جاده ها تا کجا می توانم بروم. اینجا لااقل نسیمی می آید. در این شلوغی همینکه کسی متوجه ات نیست خودش کافی است. یک روزهایی بی دلیل خوشی و شاد. و امروز هم از بد حادثه بی دلیل حالم سر جایش نیست. به درک هرچه می خواهد بشود. فوقش اشکم در می آید دیگر و چند نخ بیشتر سیگار دود می شود. قرار نیست که همیشه پریود باشیم. بلاخره امروز نشود فردا خوب می شوم. یادم باشد اگر فردا حالم خوب بود حتما اینجا بنویسم.