زیر خنکای سایه ی سیب درازکشیده ام و به شکست محتوم در آینده ای شاید نه چندان دور فکر می کنم. بنظرم آدم ها دو دسته اند، دسته ای که زندگی شان جمع لحظه هایی است که سر بزنگاه ها سعی کرده اند خود را از ورطه ی شکست و تباهی نجات دهند و دسته دوم، آنهایی که در همین لحظه ها قبل از شکست، قبل از تباهی به پیروزی و کامیابی فکر می کنند و تمرکزشان بر این دو است. با شناختی که از خودم دارم و همه ی سبک و سنگین کردن هایی که از خودم در لحظات و بزنگاه های حساس در حافظه ام دارم، معمولا در دسته دوم قرار می گیرم ولی لحظاتی هم هستند که اینگار چاره ای ندارم که رخت سرافکندگی گروه اول را بر تن کنم و سر چون یتیمان به زیر کشم. همین الان که زیر این سایه خنک در حالت درازکش دارم این تراوشات را ثبت می کنم یکی از آن معدود لحظاتی است که خود را هر چه بیشتر در زمره گروه اول قرار می دهم. برای چه اش را دقیقا نمی دانم ولی ان شاالله که علامت افسردگی نباشد.