نورکور

مسعود یکباره از جایش بلند شد و رفت سمت آبشار. صدایش زدم: «نرو خیس میشی، سرده!» فکر کنم اصلا نشنید. کورمال کورمال دست بردم توی سبد و لیوان را پیدا کردم. یک لیوان چایی ریختم و سیگار را هم آتش زدم. 
آبشار می‌غرید و پایین می‌ریخت. آتش گر گرفته بود و فضا را کمی روشن کرده بود. خودم را کشیدم کنار آتش تا سرما را پس بزنم. مسعود هم داشت می‌آمد سمت منزل. تا رسید خودش را کشید کنار آتش، یخ زده بود. لباسش خیس بود. گفتم: «ابله مگه دیوانه‌ای، چرا همچین کردی تو این سرما؟» گفت: «نمی‌دونم، فکر کردم کار خوبیه!» گفتم: «چرا چرت میگی، لباست رو عوض کن که سرما می‌خوری حتما.» اصلا اعتنا نکرد. انگار حرفی توی گلویش گیر کرده بود. زور می‌زد تفش کند بیرون. همان‌طور که به آتش خیره بود گفت: «تو هم نور رو دیدی؟» گفتم: «نور؟ کدوم نور؟» گفت: «نمی‌دونم شایدم خیال برم داشته. ولی چند بار حس کردم بالای آبشار یه نوری سوسو می‌زنه.» گفتم: «همون دیگه. خیال برت داشته، توهم زدی.» گفت: «شاید راست بگی ولی چند بار یه چیزی دیدم.» گفتم: «چاییت رو بخور تا سرد نشده.» گفت: «ولی عجب هوایی داره آبشار. چه فضای آروم و پر سر و صدایی. کاشکی می‌شد شجریان رو برداری بیاری همینجا، اون پایین هم مردم بشینند توی آب و شجریان بخونه. فکرش رو بکن. بهشت تموم می‌شه دیگه.» گفتم: «سردت نیست؟» نه قاطعی جواب داد و تند گفت: «اومدم که سردم بشه دیگه. اگه می‌خواستم گرم بمونم که همون شیراز می‌موندم.» حرفش حساب بود. سیبی از سبد برداشتم و انداختم توی بغلش. به ثانیه نکشیده صدای قرچ قرچش بلند شد. برای خودم هم یکی برداشتم و شروع کردیم به خوردن سیب. سیب چرا باید میوه گناه باشد؟ از مسعود پرسیدم، گفت: «نمی‌دونم ولی به هر حال خوب دل ‌فریبیه». آتش داشت پت پت می‌کرد. فرز بلند شدم و کمی جانش دادم. کنده‌ای هم کشیدم کنارش که بنی داشته باشد. دوباره نشستم و مسعود که در تاریکی بی‌حرکت بود انگار زل زده بود به آتش. آتش داشت گر می‌گرفت و صورت مسعود روشن‌تر می شد. مبهوت بدون پلک زدن آتش را نگاه می‌کرد. گفتم: «کجایی؟» گفت: «هیچ جا. همچنان دارم فکر می‌کنم که اون نور جریانش چه بود.» گفتم: «ای بابا، بی‌خیال دیگه.اصلا بذار چراغ قوه بندازم بالای آبشار تا ببینی اونجا غیر از چندتا دار و درخت و سنگ هیچی نیست.» گفت: «نمی‌خواد. خودم صدبار اومدم اینجا. سنگ به سنگش رو می‌دونم.» گوشم بدهکار نبود. چراغ را روشن کردم و چند متری سمت آبشار رفتم. نور روی آب سُر خورد و کشیده شد روی دار و درخت و سنگ. برگشتم سمت آتش و گفتم: «دیدی هیچی نبود.» حرفی نزد، حتی حالت چهره‌اش هم عوض نشد. گفتم: «می‌خوای برگردیم؟ هوا هم سرد شده و لباس تو هم خیسه، بهتره برگردیم. می‌تونیم بریم خونه لباس عوض کنی و خودمون رو گرم کنیم. بریم همین بساط رو توی باغ دره خشک پهن کنیم.» جواب نداد. حق هم داشت قرار بود سه روز پای آبشار بمانیم. مسعود پیشنهاد داده بود و من هم پذیرفته بودم. دوست داشتم از دریچه‌های چشمش به مغزش نگاه کنم و ذهنش را بخوانم که دارد به چه فکر می‌کند که یک ساعت است لام تا کام حرف نمی‌زند. آدم کم حرفی نبود. وسایل را گوشه‌ای جمع و جور کردم و زیرانداز را صاف. یک پتوی کهنه پهن کردم زیرش و بالشم را گذاشتم زیر سرم و غرق در آسمان شدم. آتش داشت پت پت می‌کرد دوباره، قصد نداشتم دوباره روشنش کنم. می‌خواستم خاموش شود تا حداقل دل از آتش بکند و بگیرد بخوابد. چشمانم فکر کنم تازه گرم شده بود که دیدم صدای پایی می‌آید. به زور چشم باز کردم. تاریک و تیره بود. مسعود دوباره داشت سمت آبشار می‌رفت. دوباره صدا زدم: «پسر کجا می‌ری؟ بیا بگیر بخواب. سینه‌پهلو می‌کنی بابا.» گوشش بدهکار نبود. با صدایی مهیبی از خواب بیدار شدم. بی‌اختیار داد زدم مسعود. صدا در دره پیچید و کوهی از ترس بر تنم هجوم آورد. از زیر پتو خودم را بیرون کشیدم و دست و پا زنان کفش‌ها را با سراسیمگی پا کردم. 
هرچه صدا زدم خبری ازش نبود. پس آن صدا از کجا بود؟ یعنی کجا می‌توانست رفته باشد. به کنار منزل برگشتم و با نوک انگشتانم چراغ قوه را پیدا کردم. دویدم سمت آبشار. نور سراسیمه روی آب و سنگ حرکت می‌کرد. خون بود. چشمانم درست می‌دید. خون راه افتاده بود. چشمانش چه برقی داشتند.

One clap, two clap, three clap, forty?

By clapping more or less, you can signal to us which stories really stand out.