خدیجه بختیاری: بازی ناتمام
از اول میدانستم که باز کردن این سایت میتواند چه تبعاتی برای من بدنبال داشته باشد. از سرو کله زدن با حراست اداره کل آموزش و پرورش استان زنجان و شهرستان ابهر تا حراست پیام نور تا جواب پس دادن به صغیر و کبیر از سویی و خانواده از سوی دیگر و از طرفی فضای مجازی که با خواندن واقعیت ها انگشت انتقاد به سوی من گشودند که: خدیجه قبول کن مقصر هستی! تو با احساسات و عاطفه و علاقه دیگران بازی کرده ای. تو شخصیت دیگران را مورد تهاجم و تجاوز قرار داده ای. در این میان موضوع افشین از حساسیت بیشتر را داشت و بسیار هم بدیهی چرا که به تازه گی و به خواست خودم نه تنها با او قطع ارتباط کردم بلکه بگونه ای از برابر جشمان وی محو شدم. حتی زمانیکه بارها و بارها به منزل زنگ میزد به وی پاسخ داده میشد که بختیاری در اینجا سکونت ندارد و به شهر دیگری رفته اند. تمام خط های تلفنم را خاموش کردم و سعی کردم در کنار همسر یا دوست یا هرچه که شما نامش را میگذارید کمی با آرامش زمان را سپری کنم. اما فراموش کردن این رابطه یکسال و اشتباهاتی که من مرتکب شدم و تبعاتی که همراش بود به این ساده گی فراموش شدنی نیست. راستش وقتی به یکسال رابطه خودم با افشین نگاه میکنم باید صادقانه اعتراف کنم که من به مدت یکسال تمام او را بازی دادم. مدت یکسال تمام احساس و عاطفه و شخصیت او را به مسخره گرفتم. افشین یکسال تمام با جدیت علاقه اش را به من صادقانه ابراز نمود و من سعی کردم خودش و احساسات و عاطفه وی را نادیده بگیرم و برایم صادقانه بگویم ارزشمند نبود. برایم هیچ وقت باور کردنی نبود که کسی تا این حد مرا دوست داشته باشد. برداشت من این بود که در مدت کوتاهی میتوانم این رابطه را جمع جور کرده و بصورتی او را از حیطه ارتباطاتم دور بیندازم و خیال خودم را راحت کنم. اما محاسبه من از این جهت اشتباه بود که هر روز که از ارتباط ما میگذشت علاقه اش به من بیشتر و بیشتر می گردید. بگونه ای که دیگر خانواده من در اطلاع کامل قرار گرفتند. اشتباه دیگر این بود که مادرم نیز علیرغم تمام صداقتش به افشین دروغ گفت و در آخرین تماس خود با افشین گفت که من هرگز حضور ترا جدی نگرفته بودم در حالیکه در تماسی قبلی مادرم شرایطی را برای ازدواج من با افشین تعیین نموده بود که از سوی افشین مورد قبول قرار گرفت. اشتباه دیگر من در مورد افشین پنهان نگه داشتن روابطم با سایر دوستانم بود. اما نقطه اوج این اشتباهات زمانی که به اختیار خود و بدون هیچ اجباری تصمیم گرفتم برای دیدنش به استانبول بروم: مسافرتی که تنها من و افشین از آن مطلع بودیم. اقرار میکنم در این مسافرت لحظات شیرینی را سپری کردم: چه در دیدن شهر استانبول چه در اقامت در اطاق مشترکان. با این وصف هرگز علاقه افشین را جدی نگرفتم. مجددا اشتباه دیگر من در مورد افشین این بود که در سه مقطع مختلف از جمله در فرودگاه از او قول گرفتم که مرا فراموش نکند.نمیدانم شاید علاقه داشتم که واقعا او را بطور کامل بازی دهم. بعد از بازگشت از استانبول مجددا افشین در دو مقطع مختلف از من پرسید که آیا مایل به ادامه ارتباط هستم؟ میدانستم که افشین بخاطر اخلاق و تفکرش هرگز کسی را مجبور نخواهد کرد که وارد یک بازی احساسی و عاطفی شود و میخواهد طرف مقابلش دقیق تصمیم گیری کند. جواب من در هر دو بار مثبت بود. اشتباه دیگر من در مقابل افشین این بود که از زمستان ۱۳۹۲ که ورود شخص دیگری به زندگیم محرض شد آنرا از افشین پنهان کردم. راستش افشین در اوایل آشنایی به من هشدار داده که: خدیجه من اهل دروغ و دور زدن و لایی کشیدن و خیانت و … نیستم. بشدت از دروغ متنفرم و امیدوارم تو نیز اینگونه باشی.خدیجه اگر بخواهی میتوانی یک بازی را شروع کنی ولی شک نکن که تو خاتمه دهنده اش نخواهی بود. بلکه این من هستم که نقطه پایان به آن خواهم گذاشت ولو اینکه سالها طول بکشد». راستش هشدار افشین برایم خنده بود. از خود میپرسیدم مثلا چه کاری میتواند بکند؟ او که در نروژ است و دستش به من نمیرسد و تنها راه علاجش یک خط تلفن است و بس. محاسبه من باز هم اشتباه بود. اما بدترین اشتباهات من در زمان قطع ارتباطم فرا رسید. اول داستان وزارت اطلاعات را پیش کشیدم و…. در نهایت هیچکدام نتیجه بخش نبود. زماینکه حراست از قضیه مطلع گردید با اشتباهات بزگتر سعی در مخفی کردن کار خود کردم> سر هم بندی کردن داستان اینکه افشین مرا اغوا کرده است.. افشین به بیماری سرطان مبتلا و من دلم برایش سوخت.. افیشن ضد انقلاب است.. عقاید افشین با اعتقادات مذهبی من همخوانی ندارد.
آنچه که میخواهم بگویم ساده است و ساده تر از تمام حرفها:من راهی برای توجیه اشتباهات ندارم. یک بازی را شروع کرده ام و نمیشود نقطه پایانی بر آن گذاشت. افشین یکبار حرف جالبی زد : تنها آدم های مقصر هستند که سعی میکنند از دید مخفی شوند چرا که ادم حق طلب و حق به جانب همیشه در میدان خواهد بود و برای اثبات حقانیتش خواهد جنگید». بازی که کن شروع کردم تلخ است: بازی دادن یک انسان و راهی ندارم جز اینکه آنرا ادامه بدهم.