ایرَسِما هاراکولامو


اسمش “ایرَسِما هاراکولامو” است. بالاخره امروز اسمش را حفظ شدم. بعد از چهار بار حمل پیتزای سفارشی او به در آپارتمانش، در دوهفته گذشته. به شوخی ازجمال که داشت ازخمیرچانه می گرفت و در سینی می گذاشت، ساده لوحانه پرسیدم “ایرَسِما را می شناسی؟” ابروهایش رادرهم کشید. خیره به من نگاه کرد و بعد با مکثی طولانی، فقط با حرکت سرش تائید کرد که او را می شناسد. هم دلخور وهم متعجب شدم. دلخور شدم برای اینک حتی دهانش را برای یک بله گفتن بازنکرد و متعجب شدم چونکه انتظار نداشتم که او”ایرَسِما” را بشناسد. بعد فکر کردم شاید سربه سرم می گذارد. هرچند که “ایرَسِما” مشتری دائمی است و تقریبا هر روز سفارش پیتزا می دهد. بیشتر معمول است راننده هایی که پیتزاهای سفارشی را بدست مشتری ها می رسانند، آنها را با آدرس محل سکونتشان می شناسند تا به اسم. فقط به چند سفارش دهنده پیتزا که ویژگی خاصی دارند و از انگشتان دست تجاوز نمی کنند لقب های خاصی داده اند وهمیشه ازآنها با همان القابشان نام می برند. با ناباوری ازجمال دوباره پرسیدم “ اگه راست می گی اون کیه؟” بدون مکث جواب داد. آپارتمان 1221 ساختمان 747 … حس کردم رودست خورده ام. بعد ادامه داد” پیتزایی که سفارش می دهد سالم است فقط کمی پنیر و کمی سبزیجات، بدون سُس.” تعجبم بیشتر شد که جمال حتی می داند “ایرَسِما” چه نوع غذایی می خورد و من نمی دانستم. خواستم بگویم “لابد شماره تلفنش را هم می دانی؟” نپرسیدم. ترسیدم بداند و من بیشتر حرص بخورم. خودم را دلداری دادم که جمال جوان است و “ایرَسِما “ هم دختر ملوسی است طبعا توجهش را جلب کرده. دقیقه ای نگذشته بود که “آقا” آمد و مشغول چانه گرفتن خمیرشد. آقا هم مثل جمال پاکستانی است. میان سال است و نام واقعیش احمد خورشید. بخاطر احترام به او ازطرف کارکنان ایرانی مغازه او را آقا صدا می کنند کارکنان ملیت های دیگر مغازه نیز به طبَع همین او را آقا خطاب می کنند. بی مقدمه و ازسرکنجکاوی از او پرسیدم “ایرَسِما را می شناسی؟” چشمان پرسشگرش را به من دوخت و کنجکاوانه با سوالی جواب پرسشم را داد “ ایرَسِما؟ ایرَسِما کیه؟” سوال آقا بی اختیار خوشحالم می کند. ته دلم شاد می شود که آقا “ایرَسِما “ را به اسم نمی شناسد. ادامه می دهم “ایرَسِما هاراکولامو”. مکث می کند چشمانش راتنگ می کند و مثل اینکه در پستوی ذهنش چیزی را دنبال می کند. می گویم ساختمان 747… که حرفم را قطع می کند. چشمانش برق می زند و آن گمشده را درذهنش پیدا کرده است. با اطمینان سرش را تکان می دهد می گوید “آره می شناسمش”. بعد چشمان ریزش را که تنگ شده اند به من می دوزد و با لحنی که به ظاهر شوخی است ولی پر از آرزو و تاسف، می گوید” حاضرم نصف باقیمانده عمرم را بدهم و آن لباس حوله ای سرخ رنگ راکه وقتی درآپارتمانش رابازمی کند پوشیده و محکم کمربند کتانی آنرا بروی آن بسته، یکبار فقط یکبار از روی شانه هایش لیزبخورد و پائین بیفتد. بیفتد دور مچ پاهایش.” دهنم تلخ می شود. یعنی آقا هم با آن سن و سال بله؟ مانده ام که چه بگویم. ناخودآگاه ترغیب می شوم که از همه راننده ها سوال کنم که ایرَسِما را می شناسند. هانگ که برمی گردد نوبت من است که دو سفارش پیتزا را بردارم و بدست مشتریانش برسانم. رفت وبرگشتم بیست دقیقه طول می کشد و تمام این مدت به “ایرَسِما” فکرمی کنم. فکرش دست ازسرم برنمی دارد. چهره اش با آن لبخند نمکین دائم در جلو چشمم است. در میان صورتحسابها می گردم. صورتحساب او را پیدا می کنم. نگاهی سریع به آن می اندازم. همانطور که جمال گفته فقط یک پیتزای ساده. فقط نان و پنیر است وبا کمی زیتون. حافظه خوبی ندارم وبرایم دشوار است،با این وجود شماره تلفنش را حفظ می کنم وبعد برای اطمینان آن را روی قوطی کبریتی که در جیب دارم یادداشت می کنم. به مغازه که برمی گردم هنوز هانگ آنجاست. هانگ اهل ویتنام است. وقتی که حرف می زند باید تمام شش دانگ حواسم را جمع کنم تا شاید پنجاه درصد حرفهایش را بفهمم. همه اش خدا خدا می کنم که سوالی ازمن نپرسد. بارها شده که ازمن سوالی کرده و من هم جوابی داده ام. لحظه ای نگذشته که من ازنوع نگاهش فهمیده ام که جوابی نامربوط داده ام. بعد با دو یا سه بار تکرار مجدد، توانسته ام به مقصودش پی ببرم. از هانگ می پرسم “ایرَسِما را می شناسی؟” چشمان بادمی تنگش را تنگ تر می کند و به نقطه ای دور خیره می شود و چیزی می گوید که تنها کلمات مشتری، سرخ و حوله ای برایم مفهومند و همین کافی است که مطمئن شوم که هانگ نیز ایرَسِما را می شناسد. از خودم وا می روم. ترجیح می دهم که چیز بیشتری نگویم. خودم را مشغول به کار می کنم. ولی حالا هانگ ول نمی کند. می پرسد “مگه چی شده ؟” جوابی ندارم. با تمسخر می گویم امروزهم سفارش پیتزا داده بود من برایش بردم. می گوید درسته که انعام خوبی نمی ده ولی دیدن این دختر خوشگل، خودش بهترین انعامه. خاموش خودم را سرزنش می کنم که چقدر از مرحله پرتم. امروز روسکی کار نمی کند. هرچند نمی خواهم دیگر از “ایرَسِما “ حرفی بزنم، ولی نمی دانم چرا دلم می خواست که روسکی امروزکار می کرد و از او هم می پرسیدم. اگر یادم باشد فردا از او خواهم پرسید


دیشب خوب نخوابیدم. تا صبح خواب “ایرَسِما “ را می دیدم. سراسرخوابم یک صحنه تکراری بود. او با همان حوله لباسیش و باهمان لبخند همیشگیش آنجا، درچارچوب درآپارتمانش، ایستاده است ومن درست روبروی او ایستاده ام. ناگهان حوله از روی شانه هایش سُر می خورد وبا حرکتی کند و آرام به پائین می لغزد. درست مثل نسیم آرامی که از روی چمن ها می گذرد. و من حیران به حوله ای که دور مچ پاهایش روی زمین افتاده است خیره شده ام. نگاهم را که ازحوله برمی گیرم و سرم را بالا می آورم تا هیکل خوشتراشش را ببینم، دوباره “ایرَسِما “ را می بینم، با همان حوله لباسیش برتن و همان لبخند همیشگیش برلب، آنجا در چارچوب در ایستاده است و من درست روبروی او ایستاده ام و دوباره ناگهان حوله از روی شانه هایش سُرمی خورد و لغزنده و آرام به روی زمین دور مچ پاهایش می افتد. همینکه نگاهم را ازحوله برمی گیرم و سرم را بالامی آورم تا هیکل خوشتراشش را ببینم، دوباره تکرار می شود و تکرار می شود… درست مثل تصویرم در آینه های موازی نصب شده در آسانسور ساختمانش. هربار به خودم وعده می دهم که این بار دیگر نگاهم را کنترل خواهم کرد و نخواهم گذاشت که بدنبال حوله، امتداد حرکت حوله را تعقیب کند و آن را در سرجایش به روی هیکل زیبای “ایرَسِما “ میخکوب کنم. نه امکان ندارد. هر بار نگاهم به همراه حوله سُر می خورد بطرف قوزک پاهایش و خیره می شود به حوله سرخی که دور مچ پاهایش، روی زمین، افتاده است


دوباره نوبت من شد که سفارش پیتزا را به مشتری برسانم. “تیم” امروزدر آشپزخانه کار می کند. پیزا را ازتنور بیرون می آورد و در جعبه مناسب می گذارد آنرا با کاردک پیتزا بری تکه تکه می کند. همینطور که پیتزا را بدست من می دهد نگاهی به آدرس و نام مشتری می کند. لبخندی شیطنت آمیز روی لبانش نقش می بندد. با لحنی طعنه آمیز، حسود وار به روسی می گوید :” اوداخ “. متعجب به او نگاه می کنم. با لبخند شیطنت آمیزی می گوید یعنی “ موفق باشی!” نگاه به نام مشتری که روی صورتحساب که اکنون در دست من است می کنم. پیتزا برای “ایرَسِما “ است. فرصتی نیست که پرسوجو کنم مشتری را می شناسد همان کنجکاوی دیروز که داشتنم و از جمال و آقا و هانگ پرسیده بودم سراغم می آید. باید زود تر بروم که فرصت کم است


درآپارتمان راکه بازمی کند، همان لباس حوله ای همیشگی را به تن دارد. صورتحساب را ازمن می گیرد که امضائش کند. به صورتش خیره شده ام تا بفهمم چه چیزی اینقدر شیرینش می کند. سرش را بلند می کند و ازگوشه چشم نگاهم می کند و لبخندی می زند که سفیدی دندانهای ردیفش را به رخ می کشد


برایم غریبه تر از آن ایرَسِمایی است که در رویایم سر می کند. انگار آن “ایرَسِما “ صمیمی که دیشب در خواب دیده ام نیست. با او فاصله دارد. با آن کسی که ذهنم را مشغول کرده است فرق دارد. آنکه در خیالم و خوابم حضورش هر لحظه پر رنگتر می شود، صمیمی تر از ایرَسِما یی است که الان جلوش ایستاده ام. “ایرَسِما”ی ذهنیم با من یکی است هر وقت بخواهم می آید و هروقت بخواهم می خندد . او همیشه می خندد. این که در جلو ایستاده هر چند می خندد و از گوشه چشم طوری نگاه می کند که دل آدم را می لرزاند، ولی با من فاصله دارد. از من دور است و در دسترس نیست. صورتحساب امضا شده را به دستم می دهد. بی صدا می خندد و با تمام چهره می خندد. وقتی که در آپارتمانش را برویم می بندد دوباره همان “ایرَسِما “ آشنا می دود توی ذهنم با همان لبخند بی صدای صمیمی و همان چشمان میشی که پر از ملاحت است. می ترسم که عاشقش شده باشم


امشب “ایرَسِما “ دوباره به خوابم آمد. بجای آن لباس حوله ای سرخرنگی که معمولا کمربندی محکم روی آن می بندد، بدور خود یک حوله سرخرنگ کوتاه بسته است که رانهای گندمگون و شانه ها با گردن خوش تراشش را بی دریغ در معرض دید گذاشته است. بنظر می رسد هرلحظه ممکن است گره حوله بازشود و به آرامی حوله روی برجستگی های تنش لیزبخورد و نرم و سبک پایین بیاید تا بعد نگاه من میخکوب شود به آن حوله افتاده برروی زمین دور قوزک پاهایش. این بار نگاهش دائما تکرارمی شود. همان نگاهی که آتش به جانها می زند. همینکه جعبه پیتزا را بدستش می دهم پشت چشم نازک می کند وهمینطورکه می خندد، ازگوشه چشم، همان چشمهای میشی، نگاهی به من می اندازد. درحین امضاء صورتحساب، سرش را بالامی آورد، دوباره ازگوشه چشم همان نگاه ملوس را به من می اندازد. صورتحساب امضاء شده را که به من برمی گرداند، باز ازگوشه چشم همانطور به من نگاه می کند که وقتی قلم را بدستش می دادم تا صورتحساب را امضاء کند و ناگهانی دستم بدستش خورده بود و من مثل برق گرفته ها دستم را پس کشیده بودم و او ازگوشه چشم، همان چشمهای میشی، به من نگاهی انداخته بود که کرختم کرد. و بازتکرار در تکرار. و نمی دانم چرا هر دفعه در شروع این دور باطل یادم می رود و وقتی این دور باطل به پایان می رسد یادم می آید که قبلا آن واقعه را دیده ام. جعبه پیتزا در دست جلو در آپارتمانش ایستاده ام. با حوله سرخرنگ کوتاهی که سینه وبالای رانهایش را پوشانده در را باز می کند. جعبه پیتزارا که بدستش می دهم همینطور که می خندد، از گوشه چشم با غمزه نگاهی بمن می اندازد. وقتی قلم را برای امضاء کردن صورتحساب به او می دهم، انگشتانم پوست ترد و لطیف دستش را لمس می کنند و من مثل برق گرفته ها دستم را پس می کشم. و دوباره همان نگاه ازگوشه همان چشمهای میشی. و بازدر حین امضاء صورتحساب و دوباره همینکه صورتحساب امضاء شده را به من برمی گرداند نگاهی از گوشه چشم به من می اندازد که دلم می لرزد. تازه یادم می آید که این صحنه ها همه قبلا تکرار شده است. بخودم می گویم این دفعه آخر است همینکه در را بست راهم را می گیرم و می روم. ولی تا در را تا نیمه می بندد، دو باره آنرا باز می کند و من با جعبه پیتزا در مقابل آپارتمانش ایستاده ام و یادم می رود که دوباره دارد همان رویا تکرار می شود. دوباره دور می زند و دور می زند… دور باطل با زنگ ساعت ازهم می گسلد. مثل خواب هایم، روزهایم دیگر شبیه هم نیستند