سفر

نیم ساعتی وقت دارم تا شروع جلسه. نشسته ام گوشه ای، گذرنامه ام را ورق می زنم. این لحظات را دوست ندارم، قبلا تجربه شان کرده ام. طاقت دوبار مردن را ندارم، من قبلا مرده ام.

دفعه قبل اقلا خودم بودم داخل بحث، کلماتشان را یک در میان می فهمیدم، می دانستم چه می گویند، چرا محرومم می کنند از بهشت. این که زبان الکنم به کار نیامد چیز دیگری ست ، اینکه نطقم باز نشد حرف دیگری ست، اینکه زار نزدم، به پایشان نیافتادم… . ارزشش را داشت خب.

حالا سرم را گرم کرده ام با کار، شاید کمی از ترسم کم کند، شاید نومیدی ام را گم کنم. آن بار که خودم بودم آنطور گذشت، حالا چه امیدی داشته باشم که اقلا هزار کیلومتر آنطرف تر برایم تصمیم می گیرند و زار و زندگی هفت نفر دیگر، هر لرزه ای که به دل یکیشان بیافتد ممکن است کلید بهشت را بیاندازد جایی که از نی انداز عرب هم برنیاید.

کاش مسافرم کنی، مسافر بهشت. دیگر طاقت مردن ندارم.

Like what you read? Give میرزا محمود a round of applause.

From a quick cheer to a standing ovation, clap to show how much you enjoyed this story.