باید که دوست‌هام را عوض کنم

قبل نوشت؛ این متن به شدت شخصی است. توصیه نمی‌کنم بخوانید.


این‌که چطور را نمی‌دانم؛ اما ناخن انگشت صالح حین رانندگی شکسته و دکتر کشیددش. خون‌ریزی کرده و کار به جای باریک کشیده و ما برای همین امشب رفتیم عیادتش. با کمپوت سیب و آلبالو. به مامان گفتم: «می‌ریم عیادت صالح.» لبخند زد. من که ندیدم اما فکر می‌کنم پشت تلفن لبخند زد. یک لبخند آرام. گفت: کار خوبی می‌کنید که رسم پیرزن‌ها را به جا می‌آورید.

سر میدان شهدا حالم خوب بود که زنگ زدم به عباس که داریم می‌رویم عیادت صالح. گفت با ایثار و نشمین می‌آیند. رفتیم. در که باز شد دیدم عباس و صالح و سروش و نشمین و ایثار نشسته‌اند. داشتند گپ می‌زدند. درباره‌ی هرچیزی. دویدم در بحث‌ها. با صالح شوخی کردم. با نشمین و با حسین و بعد هی چند بار سربه سر زهرا گذاشتم. فرضم این است که من هم یک دوست هستم دیگر. من هم یکی از شمام و می‌توانم شوخی کنم. می‌توانم جوک بگویم، خاطره بازی کنم و گپ بزنم. می‌توانم غر بزنم حتی. حق دارم. نه؟

نه! «تو حق نداری.» این حرفی است که بعد از عیادت هی به خودم می‌گویم. گند زده‌ام. سال‌ها جوری رفیقشان بوده‌ام که حالا رفیق فرض نمی‌شوم. سال‌ها با فاصله رفیق بوده‌ام و حالا وقتی سوال می‌پرسم، هرچقدر هم که لباس دوست بپوشم، هیچ‌کدام از دوست‌هام، مرا خودم نمی‌بیند. من را با سابقه‌ام می‌بیند.

یعنی وقتش رسیده؟ وقتِ عوض کردن دوست‌ها؟ سال‌ها پیش یک‌بار تجربه‌اش کرده‌ام. آن‌قدر با آدم‌های اطراف‌ات صمیمی می‌شوی که در هم فرو می‌روید. که دایره‌ها قل می‌خورد توی هم و مرکز می‌افتد بیرون. قاعدتا روابط نباید این‌طور باشد. باید وقتی با یکی صمیمی‌تر شدی، حس کنی بهش نزدیک‌تر شده‌ای. باید ببخشد. نباید هی حرفی که دو سال پیش تمام شده و برایش عذر خواسته‌ای را بکوبد توی سرت. دوست داری بعد از پنج سال از خودشان بدانندت. امشب آمدم سوال پرسیدم. تند تند سوال‌هام را پرسیدم و یک‌هو دیدم چراغ اتاق تاریک شد. رداها رو شد و داس‌ها صدا دادند. دیدم همه ماسک دارند و تهدید می‌کنند. با چشم‌هایشان می‌گفتند خفه و من خفه‌خون گرفتم. حالا با بغض فکر می‌کنم درست فکر می‌کنم؛ وقت عوض کردن دوست‌ها است. سخت است اما می‌شود. دیگر نباید رازهام را به هیچ‌کس بگویم. باید بدوم و بروم. طوری که روی دشت هستی، بدوم و نعره برآرم که من…نه… باید بدوم و بروم…

One clap, two clap, three clap, forty?

By clapping more or less, you can signal to us which stories really stand out.