به شیرینی یک نبات طلایی
.
اول: دیروز روز جهانی زبان مادری بود. فرصتی پیش آمد که با هم حرف دربارهی زبانهای مادریمان بیشتر حرف بزنیم. من هم اینجا از دوستان دعوت کردم که بنویسند و چقدر خوشحال شدم وقتی سعید رایگان، کلاس درساش را به زبان محلی برگزار کرد و فیلمش را منتشر کرد. و چقدر خوشحالتر شدم وقتی دیدم از دانشآموز افغانستانیاش خواسته افغانی صحبت کند تا شیرینزبان پشتو در کلاس شهر با غرور بپیچد. و باز شادی در جانم افتاد وقتی دیدم امین به گویش بهبهانی شعر خوانده و منتشر کرده و عاطفه و لادن و زهرا از زبان مادریشان و عاشقانههایش نوشتهاند.
.
دوم: در سفر بروجرد بودم که این عکس را گرفتم. پیرمرد گشت دور دکان پر از خاکارًه و دبًه را از زیر یکی از چهارپایهها در آورد. درِ سرخ رنگش را چرخاند و بعد دو تا تکه نبات طلایی ریخت توی در و بهم تعارف کرد. گفتم: «ممنون. الان چای خوردم.» به زبان مادریاش چیزی گفت. نفهمیدم اما از نگاهش خواندم که تعارف میکند. با دستهای استوار و کارکردهاش، داشت تنها شیرینیِ در دسترسش را تعارف میکرد و پشت سر هم چیزهایی میگفت که باز نمیفهمیدم. از دروازهی در نجاری که پایم را گذاشتم بیرون، وقتی شیرینی نبات طلایی زیر زبانم میسُرید، فکر کردم به دلنوازی زبانهای محلی. به زیر و بمهای عاشقانهاش. به همین تعارفها و لالاییها و قربان صدقه رفتنها که قسم میخورم شما هم تایید میکنید، پیرها بیشتر بلدند ادایش کنند. فکر کردم چه چیزهایی را آرام آرام داریم فراموش میکنیم؟
.
#زبان_مادری #mothervogue
