اين مهمانى خانوادگى چه دارد كه اينقدر باعث شده من همه چيز را فراموش كنم؟يعنى چرا بايد افرادى به خانه ى ما بيايند كه مادرم آنها را مريم خانم و پيمان و سارا و عمه كيوان و آقاى مومنى مينامد؟ و همش معذب باشد نكند مريم خانم ناراحت باشد؟و كلى چراى ديگر
كمى درمورد هواى تخمى بيابان و روزهاى گرم و شبهاى سرد حرف ميزنند و سپس آن سكوت تخمى تر از هوا ميرسد و بعد جك هاى بيمزه و تنها سارا هست كه حرفى با هم داريم و هر از چندگاهى درمورد اپلاى و كشورهاى مناسب و پسرهايى كه از دست داديم و دروغ هايى كه تا به حال گفتيم حرف ميزنيم.غير از او من نه كارى به مريم خانم يا كيوان يا مادربزرگم يا آقاى مومنى و پيمان پدوفيل دارم نه با سبزى پلو و زرشكپلو مامانم و نه با نوشابه و نه كندى صفحه كليد و نه چنگ انداختن و تلاش هاى پدرم براى منصرف كردن من از تصميماتم جلوى جمع. با اين آخرى البته كار دارم.با نوشابه هم احتمالا فردا ظهر.
بعد من ميگويم مامان چرا اينهارو دعوت كردى؟چرا خودمان را مجبور ميكنيم اينطورى بنويسيم و مهمانهايى دعوت كنيم كه ازشان خوشمان نمى آيد و چرا تو هميشه اخم ميكنى؟چرا هميشه شبيه انسانهايى هستى كه انگار ضعف هاى بزرگى دارند و چرا همه تان جورى رفتار ميكنيد انگار رفتارهاى من برايتان عجيب است و تاحالا اين رفتارها را از من نديده ايد؟چرا زندگى اينقدر تخميست و من آدم فضايى نيستم و چرا خودم را نميكشم و چرا هروقت حالم خوب نيست يك چرت و پرتى مينويسم؟
