این درد من رو تا لخرین لحظه از آخرین روز زندگیم رها نمیکنه و هر وقت بهش فکر میکنم آرزو میکنم اون لحظه همین الان باشه.هر وقت به این فکر میکنم که چه بر سر کودکیت آوردم. چه بر سر اون کودک دبستانی 8 ساله آوردم خون توی سرم منجمد میشه قلبم میریزه و تمام تنم یخ میزنه.یخ میزنه از فکر اینکه تا آخر عمر ناراحتم از این بابت.

عصبانیت بی مورد خودم و چشم های تو رو تو اون لحظه هیچوقت فراموش نمیکنم.همیشه جلوی چشممی.اون لحظه که بهت حمله کردم و تو تنها بودی و ما تنها بودیم.فکر میکردی اگه اتفاقی بیفته من مراقبتم ولی به این فکر نکردی که کسی که بهت حمله میکنه من باشم.و اونموقع نمیدونستی به کی پناه ببری تنها پناهت بهت حمله کرد و تورو کتک زد.من یه حیوون وحشی بودم.چشمای تو رو که با التماس ازم میخواست ادامه ندم یادم نمیره و اون چشما اون چشمای لعنتی دلیل گریه ی منه.دلیل اینه که به خودم لعنت میفرستم

چرا اینقدر چشمات قشنگ بود؟چرا با چشمات التماس میکردی؟چرا فرار نکردی؟چرا موندی تا من عصبانیتم رو سرت خالی کنم؟و بعد از اون هر وقت ازت میپرسم منو میبخشی میگی باید فکر کنم.2 ساله میخوای فکر کنی و منو نمیبخشی.یادت نمیره و من تمام تاثیرش رو در تو میبینم.

این وحشتناک ترین کار زندگیمه.این ها. این همه چاقو روی گلوت گذاشتن ها و تهدید کردن هات.این عذاب وجدان لعنتی هیچوقت من رو رها نمیکنه و تاثیر کارهای من هیچوقت تورو.

امیدوارم آرامشت رو قبل از مرگم ببینم.امیدوارم بخشیده شدنم رو قبل از مرگمون ببینم

One clap, two clap, three clap, forty?

By clapping more or less, you can signal to us which stories really stand out.