دراز کشیدم و گرممه و گشادم. چادر حریر عقد مادرم رو از روی حیا انداختم رو پاهای لختم. همه جی از پشتش پیداس ولی با این حال احساس بدی ندارم نسبت به این موضوع. هم اتاقیم داره یه آهنگ که به نظر عربی میاد گوش میده با هندزفری و صداش تا اینجا میاد.شایدم ساسی مانکن باشه هرچی جمع میکنم باز از یه ور میریزه. اتاق بغلی صدای آدامسش میاد.رفته موهاشو زده ولی بلونده. از تمام کچل های مو مشکی بدم میاد. با این که از صدای ملچ مولوچ دهن بدم میاد ولی صدای آدامس جویدن این دلم ضعف میکنه .

چشمام داره میره سقف کوتاهه پدرم 50 سالشه. 50 سالگی یعنی مرز. پدرم آدم سالمی نیست که امید داشته باشم زیاد عمر کنه و این منو عذاب میده .در واقع همه چیز منو عذاب میده. اینکه انسانهارو دست کم میگرفتم ،باز صدای آدامس جویدن میاد دلم غش و ضعف گیره و هم اتاقیم آهنگش عوض شد و کاملا میشنوم چی میگه : دستاتو بگیرم فلان، یادم نمیاد چی میگفتم.اینکه آدما رو دست کم.میگرفتم.اینکه پدر و مادرم پیر شدن و اینکه حامله نیستم و اینکه دوست پسر ندارم و خونه ندارم و فلان و فلان و فلان عذابم میده. و دیگه ادامه نمیدم.خدافظ