Sheyda
Sheyda
Nov 4 · 1 min read

دورم شلوغه و من اینو دارم میتویسم تا از جمع کردن خونه فرار کنم

وسط حال نشستم یا خوابیدم نمیدونم.بالش زیر پامه و یه عالمه رختخواب زیر دستم.پریودم و هی باید برم دستشویی.اتاق مرتبه.امروز گلامو آب ندادم و آشپزخونه پر از ظرف نشسته‌ست.هفته بعد اسباب‌کشی داریم و من از وقتی نوید اینجا نیومده تو اتاق نخوابیدم.با بدنم راحت نیستم و دوست دارم پوستمو بکنم و داخل بدنمو بشورم.عموم مرده و من تازه دارم باور میکنم.

رعنا داره میاد اینجا و من خوابم میاد.خوشحالم که دیگه لازم نیست دنبال خونه بگردیم حتی اگه خونه جدید هزاران تا سوسک داشته باشه.میترسم و بعضی وقتا ماهی‌قرمزای توی دلم تکون میخورن.آرین بم گفت چرا برای مراسم نیومدی و من هفته بعد قراره برم.

مدتهاست سوار اتوبوس فرار از بینهایت نشدم و این‌هفته وقتشه

    Sheyda

    Written by

    Sheyda

    Welcome to a place where words matter. On Medium, smart voices and original ideas take center stage - with no ads in sight. Watch
    Follow all the topics you care about, and we’ll deliver the best stories for you to your homepage and inbox. Explore
    Get unlimited access to the best stories on Medium — and support writers while you’re at it. Just $5/month. Upgrade