دورم شلوغه و من اینو دارم میتویسم تا از جمع کردن خونه فرار کنم
وسط حال نشستم یا خوابیدم نمیدونم.بالش زیر پامه و یه عالمه رختخواب زیر دستم.پریودم و هی باید برم دستشویی.اتاق مرتبه.امروز گلامو آب ندادم و آشپزخونه پر از ظرف نشستهست.هفته بعد اسبابکشی داریم و من از وقتی نوید اینجا نیومده تو اتاق نخوابیدم.با بدنم راحت نیستم و دوست دارم پوستمو بکنم و داخل بدنمو بشورم.عموم مرده و من تازه دارم باور میکنم.
رعنا داره میاد اینجا و من خوابم میاد.خوشحالم که دیگه لازم نیست دنبال خونه بگردیم حتی اگه خونه جدید هزاران تا سوسک داشته باشه.میترسم و بعضی وقتا ماهیقرمزای توی دلم تکون میخورن.آرین بم گفت چرا برای مراسم نیومدی و من هفته بعد قراره برم.
مدتهاست سوار اتوبوس فرار از بینهایت نشدم و اینهفته وقتشه
