قفسه ی سینم و یه جاهاییم درد میکنه.دندونم شکسته

دوستام از دستم ناراحتن و مثل هر موقع دیگه ای استرس بگا رفتن دارم.

خودم ناراحتم.یکی از ناراحت ترین افراد زمین.رخوت و کسالت رخنه کرده تو وجودم و مویرگی داره تا عمقش میره پایین.

انگار که سنگ های زیادی رو تو یه گلدون بزرگ گذاشته باشی و آب بریزی از اون بالا آروم آروم بره پایین. نمیفهمم چی میگم.خودم رو واسه بگایی های بزرگ آماده کردم و لعنت به من و زمین و زمان و این دوست داشتن که دست گذاشته دور گلوم و حالا حالاها ول کن نیست

One clap, two clap, three clap, forty?

By clapping more or less, you can signal to us which stories really stand out.