کدام محبوب تر است؟

🔶 بعد از آن گردهمایی غافلگیرانه کنار مزار کوروش کبیر، برخی مراکز ذیربط سفارش تحقیق می‌دادند که بررسی شود این رستاخیز عطف نظر به سلطنت از چه رو است. نیز اخیراً بعد از شعارهایی که در ناآرامی‌های سال قبل شنیده شد، و نیز پژواک پهن‌تر آن در مجازستان، مبنی بر به قول پادشاه فقید "مرگ بر ما که گفتیم مرگ بر شاه" برخی روشنفکران به تکاپو افتاده‌اند که نخیر، ابداً چنین نیست، و این حرف‌ها از آن روست که‌ جوانان آن روزها نبوده و ندیده‌اند، که اگر شاهد آن همه بدی بودند بازگشت آن را آرزو نمی‌کردند و نه نیز در پی تحقق دوباره آن قدمی برمی‌داشتند.

این‌که سلطنت از پس این فترت دوباره در ایران برقرار شود، به نظر احتمال بسیار کمی دارد. به‌علاوه که حکومت باید مقابل مردم مقادیری حیا و در عرصۀ بین‌الملل مقادیری حیثیت داشته باشد، و به روال متداول دنیای معاصر درپی آسان‌تر و انسانی‌ترکردن زندگی مردم و پیشرفت کشور باشد؛ اگر این احراز شود، دیگر شکل حکومت از اهمیت زیادی برخوردار نیست. بر این اساس می‌توان چنین انگاشت که آن سخنان، در ابراز اشتیاق به پادشاهی و پادشاهان، چه بسا بیشتر راهی برای نشان‌دادن عمق نارضایتی، و حتی مقادیری نفرت، از وضع موجود، و ابراز آرزوی آبرو و اعتبار در جهان باشد. پس رویکرد به رویالیسم بیشتر موضوعی عارضی است تا ذاتی؛ نگرانی‌ها را به کانون مصایب منتقل کنیم.

با همۀ این اوصاف، دو چیز در این دعوا شایان تأمل است: یکی این‌که آن دوران حقیقتاً چقدر و چرا بد بود؟ و دیگر این‌که، این اظهارات مبنی بر خیلی بدبودن آن، چه مبنایی دارد؟

قبل از هر چیز بایستی گفت مگر قرار است هر کسی چیزی را به چشم دیده باشد و تجربه مستقیم از آن داشته باشد تا راجع به آن نظر درست بدهد! اگر جوانان در زمان شاه نبوده‌اند ما هم در زمان رضاشاه نبوده‌ایم؛ و البته در زمان تمامی شاهان دیگر، از قاجار به قبل. در این‌صورت ما که نبوده‌ایم و ندیده‌ایم چگونه آنها را نقد می‌کنیم؟ به جوانان هم همین حق را بدهیم که چیزی را که ندیده‌اند، از روی مطالعات و مشاهدات به‌واسطه خود، راجع به آن نظر بدهند.

اما بپردازیم به آن زمان. ذره‌ای تردید در این نیست که، از جهاتی، زندگی مردم در دهه‌های اخیر بسیار متنعمانه‌تر از نیم‌قرن پیش است. خانه‌های بهتر، ماشین‌های بهتر، خوراک بهتر، بهداشت بهتر، امکان سفر بهتر و نظایر اینها؛ اما (امایی بسیار مهم) به‌نظر می‌رسد این پیشرفت‌ها بیشتر به‌رغم برنامه‌های کلان بوده‌است تا به‌یمن آن. علت اصلی بسا که رشد فناوری و افزایش بازدهی در سطح جهانی به‌اضافه بخشی از درآمد نفت باشد که برخی رجال توانستند از مدار مخارج اصلی به در برند و از قضا خرج کشور کنند.

از حیث آبروی داخلی و خارجی هم حکومت سابق شاید امتیاز بالایی نداشت. اما، همه این بدنامی به رفتار خود حکومت برنمی‌گشت. بخشی از آن (شاید بخش عمده‌‌ای) زیر سر جریان روشنفکری، خصوصاً بخش مسلط چپ بود، که ولع اتهام‌گری‌اش ذیل نام "افشاگری‌" کار را به جایی رساند که نویسنده اسم و رسم دارش مشاهدات ادعایی خود راجع به سو استفاده جنسی مأموران امنیتی از بازداشت‌شدگان را در روزنامه "پلی بوی" چاپ کند. البته گمان مبرید این میزان از کینه و دروغگویی فقط از آن خداناشناس برمی‌آمد، خداشناسان هم دست کمی نداشتند. در یکی از نخستین (شاید اولین) اعلامیه‌های دانشجویان پیرو خط امام جمله‌ای به این مضمون آمده بود که امریکا از رژیمی در ایران حمایت می‌کرد که کودکان را در آغوش مادران‌شان می‌کشت!
تعجب نکنید. این فقط آنها نبودند که‌ گویی راستی و شرم هرگز با آنها نسبتی نداشته، ما مخاطبان هم‌ نمی‌پرسیدیم کی و کجا، با کدام مدرک؟ علت این بود که ریشه آن مبارزات و مجاهدات ترانسندنتال گویا همان خوی غریزی کینه‌توزی، عمدتاً به سبب حسادت و ناکامی بود.

نه این‌که در آن زمان بدی نبود؛ بسیار بود. ارتشا، بله‌قربان‌گویی، برخورد تند و تحقیرآمیز مأموران، ناکارکردی نسبی نظام اداری، تبلیغات یکسویۀ دولتی، انتخابات غیررقابتی و ناسالم، و نظایر اینها بود و البته آزارنده بود. اما، اولاً بخشی از اینها (شاید بخش عمده) بیشتر ناشی از عقب‌ماندگی اجتماعی و فرهنگی مردم بود، تا کجراهی حکومت. (به‌عنوان مثال می‌توان به این شاخص‌ها توجه کرد که معدل آموزش در چه سطحی بود، اطلاع از وضع جهان چگونه بود، رفتار اجتماعی چه امتیازی می‌گرفت، مثلاً، درصد تصادفات رانندگی که به یقه‌کشی منجر می‌شد، متلک‌هایی که در کوی و برزن به زنان و دختران گفته می‌شد، نفرین و فحش حتی در میان اعضای خانواده‌ها چه میزان متداول بود، و چه کمیت و کیفیتی داشت، و قس علی‌هذا).

ثانیاً، به‌رغم برخی عیوبی که ریشه در نابخردی خود زمامداران داشت، حکومت لجاج با مردم و با دنیا و با عقلانیت را وظیفۀ اصلی خود قرار نداده بود؛ کشور ضریب توسعۀ بالایی را تجربه می‌کرد؛ نوعاً قوانین معقولی تدوین و به اجرا گذاشته می‌شد؛

غالباً افراد صاحب‌صلاحیتی به مناصب گماشته می‌شدند؛ هر سازمانی برای خودش اعلامیه مجزا نمی‌داد تا موضع کشور را در مسائل داخلی و خارجی تعیین کند؛ نیز فساد مالی اکابر دولتی و وابستگانشان، و خودسری‌های امنیتی، و بی‌قانونی، و نفوذهای موازی و متقاطع ملوک‌الطوایفی، به هیچ‌وجه در حد و اندازه و کیفیت تجربیات این سال‌های ما نبود؛ حکومت قصد رقابت سریع با دنیا را داشت، ولی از راه توسعه در داخل نه توسعۀ حوزۀ نفوذ در خارج.

انتخاب سبک زندگی و احوال شخصیه در کمین تهدید و زیر فشار تحدید نبود. حکومت مبلغ خشونت و هنرستیزی و علم‌گریزی و عقب‌ماندگی و احیاگر نزاع‌های فرقه‌ای دینی نبود؛ نیز آن‌همه سخنان کمابیش رایگان که در مورد بی‌عدالتی و محرومیت‌های نسبی آن موقع گفته شده، عمدتاً حاصل انتظارات افزاینده یک جامعه در حال توسعه سریع بود، که وقتی آب‌دوغ‌خیارش به چلو کباب و الاغش به پیکان تبدیل شده بود، طبیعتاً مستدعی امکانات باز هم بیشتری بود، و به سبب آموزه‌های منحط راجع به عدالت گمان می‌کرد همه می‌توانند از امکانات مساوی یا حتی با فاصله اندک برخوردار باشند.

اما در توضیح این‌که چرا برخی از روشنفکران ما اصرار دارند که هرچقدر هم اوضاع بد باشد آن موقع بدتر بود، برخی عقیده دارند چون خودشان دست‌اندرکار این تغییر بوده‌اند و چون نمی‌خواهند به اشتباه خود اذعان کنند این طور می‌گویند. این البته ممکن است، ولی چیزی مهم‌تر از این هم هست، که مشکل را از سطوح شخصی و نسلی آن‌سوتر می‌نشاند‌؛ و آن این‌که، روشنفکران‌ اغلب بر این باور بودند که وقتی نابرابری هست ظلم هست، و وقتی ظلم هست باید مبارزه کرد، و وقتی سواد توده‌جات وارد مبارزه می‌شوند لابد پیروز می‌شوند، و وقتی پیروز شدند لابد تخم دوزرده می‌گذارند. تا اینجای مساله شاید با توسل به کانتکست آن دوره عجیب نباشد، ولی مشکل اینجاست که اینک و در این کانتکست متحول شده و با این‌همه تجربه باز هم نمی‌خواهند اعتراف کنند که استدلال مزبور فاسد و نامنتج بوده است. توان این را ندارند که تلاش برای گریز از این مخمصه و کوشش برای شرایط بهتر را بر اصول دیگری استوار کنند.

وجود عیب و ایراداتی مهم در آن دوره و وجود بهره‌مندی‌هایی در این دوره قابل انکار نیست، اما، گمان من این است که بسیاری از عیوب آن زمان ناشی از احوال اجتماعی عقب‌مانده بود که حکومت تا حدودی در کار معالجه آن بود، در حالی که فی زماننا هذا جامعه رشد زیادی داشته ولی زمینه‌ها و موانعی که چارچوب‌های کلان ایجاد می‌کند مشوق مهمی به‌سوی گسترش و تعمیق لاکرداری است. قاعدۀ "چشم‌بسته تایید کن، و در ازایش هر چه می‌خواهی انجام بده" که از بالاترین سطوح القا می‌شود، عموم مردم را تحریض می‌کند که از خوان یغما بی‌نصیب نمانند. آنسین رژیم هم البته از این در امان نبود، ولی بسیار بسیار کمتر.

بر این مبنا، انکار نکردن بدی‌های آن زمان چیزی است، و انصاف دادن به اینکه اگر با همان وضعیت ادامه می‌دادیم الان کجا بودیم، چیز دیگر. ایده پشت آن شعارهای سلطنت‌گرا این است نه آن.

یک کلمه هم‌ دربارۀ امروز: شاه و مصدق دو شخصیت تراز‌اول ملی بودند، با اختلاف نظرهای شخصی و فکری. دیوسان‌نمودن یکی و فرشته‌خصال وانمایی دیگری، کار همان فرهنگ سیاسی‌ای است که، به قول عوام، این نان را پر شال ما گذاشت. دولت‌های خارجی نه در آن موقع و نه الان نقش اول را در سرنوشت ما نداشتند. ولی توییت‌های دولتیان منتخب مردم هم قابل‌درک است: آتش که را بسوزد، گر بولهب نباشد؟!

مرتضی مردیها

    امیرحسین شاه‌مقصود

    Written by

    Architecture/Art/Society instagram.com/arch_shahmghsd

    Welcome to a place where words matter. On Medium, smart voices and original ideas take center stage - with no ads in sight. Watch
    Follow all the topics you care about, and we’ll deliver the best stories for you to your homepage and inbox. Explore
    Get unlimited access to the best stories on Medium — and support writers while you’re at it. Just $5/month. Upgrade