(August 2010- March 2017)

تابستان ساله ۲۰۱۰ بارم رو بستم و برای ادامهٔ تحصیل عازمِ اروپا شدم.

۲۵ ساله بودیم شاید، اما ترس سنگین‌ترین سهمِ کوله بارِ من بود.

در سن (حدوداً) ۲۰ سالگی با هم دانشگاهی اون دورانم وارد رابطه شدم، دوست دختر دوست پسرهای سالم و صادق. بد از ۴ سال عقد کردیم و همخونه شدیم با این امید که به زودی هر دو باهم به فرنگ مهاجرت کنیم.

ولی‌ زندگی‌ `فری تیل` یا همون بهشت رویای نیست و برای من هم نبود. خیلی‌ زود بعد از همخونه شدن تنش‌ها شروع شد و اختلاف‌ها اوج گرفت.

من بچگی‌ میکردم، اون بچگی‌ میکرد. جوون بودیم و نادان! من در عالمِ دیگری سییر می‌کردم، و هنوز برای ازدواج و زندگی‌ زنا شویی آماده نبودم، سر به هوا و رویا پرداز.

به نظر همه چیز نرمال بود، مثل هر زوج‌ای ما هم اختلاف داشتیم و میخواستیم حالش کنیم! هممم، نه، موردِ ما خیلی‌ نرمال نبود.

یک شب بگو مگو ی ما به شدت بالا گرفت، من از حضورِ پررنگ و ناا به جای مادر ش در همهٔ ابعادِ زندگیمون شکایت کردم، اون از دهاتی بودن و آداب ندونستنِ خانوادهٔ من گلایه کرد. من داد زدم، اون فریاد کشید و فحش و ناسزا داد. من فحش دادم و اولتیماتوم دادم که این مثلثِ ناا سالمِ مادرِ ش باید خاتمه پیدا کنه. دعوا اوج گرفت و او از عصبانیت سرخ شده بود، ناگهان اولین لیوان شیشه ایه دم دستش رو به سمت من پرتاب کرد، بعد با شتاب به سمت من اومد و با تمامِ قدرت منو گوشه دیوار قفل کرد و شروع کرد با مشت به بازوهام کوبیدن. من گریه می‌کردم و جیغ میزدم. در همون گیر و دار همسایه طبقه بالای ما آرام به در کوبید و بلند پرسید، خنوم حالتون خوب ؟.

و حالا در یک چشم بهم زدن، او یک چاقوی بزرگ رو از روی سینک برداشت، گرفت زیر گلوی من ، و آروم ولی‌ با نفرت زمزمه کرد: اگه جیغ بزنی‌ میکشمت! و یادت باشه، این آخرین باری بود که دهان کثیفت رو باز کردی و راجع به خانوادهٔ من ززر زدی، حروم زاده ی دهاتی!

و حالا بعد از ۱،۵ سال زندگی‌ مشترک، با بدرقهٔ گرمِ فامیلِ خودم و فامیل او ، من به تنهایی‌ راهی فرودگاه شدم.

به محض ورود به شهر جدید در مملکت جدید برای ثبت اسم و محل اقامتِ جدید به اداره مهاجرت رجوع کردم و اسم خودم به همراه اسم همسر سابقم را ثبت کردم که هر دور از مزایای شهرونی بهره‌مند شیم.

….همونطور که قبلا گفتم، ترس بزرگترین همراهِ من بود

حدود ۳ ماه‌ای گذشت من در اروپا و او همچنان در ایران و خشونتِ کلامی همچنان ادامه داشت. جوابِ تلفن ندان ها، تحقیر کردن ها.

من هر شب گریه می‌کردم، کابوس میدیدم و یاد لحظهایی میفتادم که من رو ساعت‌ها توی اتاقِ خوابمون قفل میکرد و از خونه میرفت بیرون. یاد حادثه‌ای میفتادم که چنان با موبایلش به آرنجم میکوبید که ساعت ۳ صبح راهی بیمارستان شدیم، لحظه‌ای که کشیک شب از من پرسید دستت چی‌ شده؟ کار اون که نیست، هان؟ و من چشمم و میدزدیم و سر تکون میدادم که نه!

شاید ۳-۴ ماه‌ای گذشت تا بالاخره صدای خودم و شنیدم که میگفت نه! نه! نه!

طلاقِ سخت‌ترین تصمیمِ زندگی‌ من بود.

اطرافیانم مخالفِ طلاق بودند، پدرم بار‌ها از من خواهش کرد که بیشتر فکر کنم که فرصت بدهم که ببخشم. هیچ پدر و مادری راضی‌ به دیدنِ طلاقِ فرزند ش نیست، اون هم در ایران.

اما من مصمم بودم، دلگیر بودم و وحشتزده، زخم خورده و در آرزوی خودم بودن.

و من بالاخره در دیار غربت درخواستِ طلاق دادم! طلاقِ بین‌المللی سالهاست که صادر شده.

او به آمریکای شمالی مهاجرت کرده و من همچنان در اروپا ساکن هستم، و ۷ سال هست که ما همدیگرو ندیدیم.

حالا ۷ سال می‌گذره، و ما هنوز درگیره دادگاه‌های بی‌ نتیجه ایم. !

هر دوی ما از رفتن به ایران منع شد‌یم. هر دوی ما از شنیدنِ داستان‌های هم محروم شدیم.‌ای کاش میشد زمان را به عقب برگردوند ،‌ای کاش میشد از اول شروع کرد.

می‌پذیرم که خیلی‌ دیر است، اما حالا که راه من و او دیگر یکی‌ نیست، ایکاش میشد دوست بود و آشتی‌ کرد.

زندگی‌ ۷ سالِ گذشته من در غربت چیزی بجز اضطراب و ترس و تنهای و تلاشو تلاش نبود.

برای مدتها تحت دارمانِ اضطرابِ پس از حادثه بودم (پی‌ تیا‌ س دی). تراما درمانی، از حادثه‌های تلخه دورانِ ازدواجمون، حادثه‌های خروج من از ایران، اضطرابِ دوباره به ایران برگشتن، اضطراب در ایران ممن`و خروج بودن، اضطرابِ اسیر شدن در شرایطی که خواست یه من نیست. اضطراب اضطراب اضطراب. زندگی‌ در اروپا منو پیر کرد من و خسته کرد.

بعد از اتمامِ درمانِ (پی‌ ت اس‌ دی) فقط و فقط یک کارِ ناتمام روی دوش من هست: دست دوستی‌ دراز کردن به سمت او. صرف نظر از اینکه دادگاهِ طلاق اما کی‌ به اتمام برسه (حتا اگر ۲۰ سالِ دیگه)، او ارزشِ عذرخواهی من و داره و ارزشِ دوست بودن رو هم!

Show your support

Clapping shows how much you appreciated Baran Baran’s story.