درخت گلابی

داریوش مهرجویی، گلی ترقی

‎به هر جا می‌نگرم، درختی رنگین می‌بینم که چون شاهزاده‌خانمی آینه به دست، محو تماشای خودش ایستاده و آن پرسش اساسی ابدی را تکرار می‌کند: «آینه! بگو زیباترین زن دنیا کیست؟! بهترین، بزرگترین، هنرمندترین…» باغ انباشته از تپش و نجوا و زمزمه است. لبریز از هیاهوی حیاتی مغرور! همه، جز درخت گلابی، که با بدنی خاموش و دستهای خالی میان آن‌همه ولوله و رشد و رویش ایستاده و گوشش، بدهکار به ملامت این و آن نیست! انگار شیخ پیری است نشسته در خلوت! متواضع، شکرگزار و شکیبا!

‎این درخت هوشیار است و به تماس انگشتان من پاسخ می‌دهد. این درخت، حرفی پنهانی دارد و با من در نجواست. به شاخه‌ی همین درخت بود که مادربزرگ پشه‌بندش را می‌بست و در کنار همین درخت بود که پدر به نماز می‌ایستاد… این درخت با من آشناست! کدخدا می‌گفت این درخت دوباره بار خواهد داد، وقت مناسب. فعلاً که سکوت کرده و انگار به نظاره‌ی جهان و خودش نشسته‌است. بوی خودش را می‌دهد. بوی تنه‌ای انباشته از تجربه‌های غنی و دقیقه‌های معطر و عشق‌ها و دردها، و بویی دیگر، بوی کفش‌های کتونی «میم»! [صدای خنده و شبحی از خیال «میم»]

One clap, two clap, three clap, forty?

By clapping more or less, you can signal to us which stories really stand out.