زندگی زیباست

ای تخم سّگ


شما همیشه در نظر داشته باش که زندگی هنوز این امکان را برای شما در نظر گرفته که خوشگلی هایش را داشته باشد. حتی اگر شب و روزتان را در برهه یی به بگایی ترین حالت ممکن تنظیم کند. حتی اگر در این سرویس مدیوم امکان درج نیم فاصله وجود نداشته باشد. حتی اگر دوست دخترتان به شما کیر زده باشد. حتی اگر یه نشریه کت و کلفت به چاپ رسانیده باشید و بابای کارشناس ارشد فلسفه ی غرب تان پس از ورانداز کلی آن [اگر می توان از واژه ی ورانداز استفاده کرد چرا نمی توان از واژه ی برانداز استفاده کرد؟ چرا ورانداز و برانداز این قَدَر با هم فرق دارند؟] بگوید «خا». حتی اگر صفحه کلیدتان خراب باشد و نتوانید از پرانتز استفاده کنید و مجبور شوید که از کروشه استفاده نمایید. حتا اگر چای داغ ریخته باشد روی لپ تاپتان و کیبوردش ترکیده باشد و همین کیبورد پرتیبل [ما روشنفکریم به پرتابل می گوییم پرتیبل] شما هم به همین ضرب و زوری کار کند. حتا اگر باباتان به شما بگوید خا و به این فکر کنید که بازگو کردن خا در یک فضای مجازی که دارید در آن به فارسی هم می نویسید یعنی یک جورایی قلمبگی رگ ناسیونالیستی. بعد به این بیندیشی که به چه حس ناسیونالیستی داری؟ به استان ت؟ بعد ببینی که بسیاری از بگایی های حاصله در زندگی ات از همین ناسیونال کوچک دو سه میلیونیِ همیشه شرجی و بارانی ات سرچشمه می گیرد. بعد ببینی که توی همین ناسیونال کوچکِ رنگین و سبزِ مغمومِ دچار کمبود گاز در فصل های سردِ توریستیِ خالی از امکانات ت هم که نه در همین شهر سیصد هزار نفری ات چند نفر مثل خودت پیدا می شود که چه می دانم مثل خودت تا دو سال پیش بهترین قطعه ی موسیقی را قطعه ی ترکمن آلبوم فریاد شجریان می دانستند ولی الآن دارند با گوش دادن به یک قطعه ی «دوم متال» به ارگاسم می رسند. بعد که نوشتی ترکمن به این فکر کنی که راستی چقدر در دانشگاه ت دانشجو ترکمن زیاد است. بعد یاد استادها و محیط مزخرفِ لجن گرفته ی دانشگاه ت بیفتی و باز هم سیر چس ناله را ادامه دهی و منی که می آیم به تو می گویم که زندگی هنوز خوشگلی هایش را دارد را به رگبار انواع اتهام ها من جمله درآمدن نفس م از جای گرم ببندی و بعد چه می دانم به این بینیدیشی که جبر زمانه و تاریخ و جغرافی و این ها آن چنان به توی جهان سومیِ در حال توسعه فشار آورده که تا خرتناق ت دچار مصیبت باشی و همه ی ناله ات این باشد که چرا نمی توانی که چه می دانم شبیه آن یکی آدمی در سوئد و فنلاند و امریکا لش کنی و هم خوش خوشانت باشد و هم جامعه ات به حد عالی مملو از رشد و تعالی گردد که یقیناً در این میان به این نیندیشیدی که بابا جانِ من. شما در یک کشور در حال توسعه یی و در چنین مملکتی آدم هایش هم باید در حال توسعه باشند و باید آن قَدَر دهنت سرویس شود و آن قدر خودت را پاره کنی تا جامعه ات توسعه پیدا کند. آن زمان است که می توانی به عنوان یک آدم طبقه ی متوسط لش کرده و در حالی که لنگت را روی آن یکی دیگرْ لنگت گذاشته ای از منظره ی توسعه پیدا کننده گی جامعه و مملکتت لذت ببری و به همان نسبت که به جامعه ات می دهی جامعه ات هم به تو بدهد. بعد که از دادن حرف زدی ذهنت آن قَدَر بیمار باشد که به مسائل زیر شکمی فکر کنی و در دلت قاه قاه بخندی که آری چه ایهام ظریف زیبایی به کار بردی و بعد به این فکر کنی که آری. جوانان مملکت ما نیز این گونه شده اند که از یکی یه چیزی می شنوند و بی چون و چرا می پذیرندش و به یاد حرف براهنی بیفتی که می گفت «جوانان ما شاملو خواهند خواند چون نفهمیدنش برایشان ساده تر است» بعد به تزریق و القای اروتیسم در اشعار به اصطلاح پست مدرن مهدی موسوی بیندیشی و بعید است در این میان که به هوچی گری ها وشبه روشنفکرطوری های امثال شاهین نجفی نیندیشی بعد یغما گلرویی و گروس عبدالملکیان و آن یکی رسول یونان به خاطرت نیایند و بعد یک هو بخواهی چند مصداق دیگر از زاییده های جریان شبه روشنفکیِ جهان سومی ات بیاوری و حوصله ات نکشد و بعد بخواهی این جمله را بگویی که «آقا جان. ما همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید و چه نیکوست که همین طور است و وه که چه بی رنگ و بی نشان می آید» و بعد فی المثل به مشکلات صنعت و جامعه ی علمی بیندیشی و بعد به یاد حرف و ناله های روحانیِ رییس جمهور بیفتی و هی فکر کنی که چطوری باید در این جامعه یی که میل به واپسگرایی دارد از این بنده خدا به گونه یی دفاع کنی که نه دفاعِ خالصِ پاچه خارانه کرده باشی و نه راه را برای این متحجرهای واپس گرا و همچنین چنان روشنفکرنمایان فوق الذکر باز گذاشته باشی. بعد دوباره یک هو خودت را در غالب یک آدمی بگذاری که شش سال و بیش تر است که پشت سد کنکور گیر کرده است و با اون هم ذات پنداری غیر مستقیم داشته باشی که هوففف آقاجان. خوار همه چیز اصلاً .زندگی درد و مصیبت است و حالا اندکی برای مای این جا نشسته و اینترنت سانسوریِ قیمتِ پول رایج مملکتْ پایینِ بیچاره بدتر. اما مسئله این است که تو اگر در هر کجا که باشی از گوانتانامو و اوین گرفته تا تجریش و وال استریت به گونه یی خاص در زندگی بگایی های خود را داری. نگو که فقط منم و این ها. [های های های چقدر حرفم شعاری و دکتر هلاکویی طور شد] ولی خدا وکیلی اگر درست نگاه کنی می بینی که خیلی تابلو خیل زیادی از جمعیت های انسانی دچار بگاییِ مزمن هستند و اگر این طور نبود که این همه آثار هنریِ موسیقیایی و فیلمی و داستانی و این چیزهای غم انگیز پدید نمی آمد و یا چه می دانم این همه اثر پوچ انگارانه و این چیزها ساخته نمی شد و حتی یک عده پُزشان این نمی شد که مثلاً من نوشته هایم ابزرد است یا مثلاً من پیرو خیامم یا نیهلیستم و این ها. مسئله این است که به قول یکی آدم باس در نهایت از بودن ش لذت ببرد. جان؟ برای توی جهان سومیِ نالان و گریزان از این و از آنی که آروزیت این است که ای کاش تو هم پرنده بودی و پر می گشودی چه نسخه یی دارم؟ چرا شرمنده می کنی برادر من؟ من که نسخه بده نیستم . یعنی راستیت ش خیلی دوست دارم آن قدر آدم گنده یی شوم که یک روزی تئوری و نظریه در کنم از خود ولی خب الآن که زود است. دیگران چه فکری می کنند برادر/خواهر من. اما مگر می شود هر کسی یک نسخه یی چیزی نداشته باشد؟ ما آدم ها که برای همه چیز یک نسخه یی داریم از سردرد و قلنج کمرگرفته تا سرطان و نفریت بینابینی. [گفتم ما آدم ها چون بعضی عادت دارند که بگویند ما ایرانی ها. هر که گفت که فقط ما ایرانی ها این طوری هستیم و ایرانی جماعت همه چیز دان است و این ها غلط شدید کرده است همه جا بدین گونه است سخت نگیرید] به هر روی نسخه ی من این است که آقا جان. معنا و مفهوم زندگی که قرار است در لذت بردن خلاصه شود. خب؟ بیایید از چیزهایی لذت ببریم که هم آینده و نوروترنسمیترهای لذت ما را بسازد و هم یک خیری برای دیگران داشته باشد. وقتی من همه اش تأکید دارم روی این موضوع این است که عزیزم نسل بعدی ما دیگر این بگایی های حاصل از جبر جغرافیایی های ما را نداشته باشد. شاید شما بگویید به چپ تان. خب بگویید ولی دیگر حق ندارید که پدران و گذشتگان خود را ملامت کنید. ولی می کنید که خب به درک. ولی مسئله این است که شما که نمی خواهید دچار تسلسل فکری شوید و نمی خواهید همه اش از من بشنوید که زندگی هم چنان خوشگلی هایش را دارد و بعدش هزاران لیچار بار سفرم کنید. خب برو بگرد شاید توانستی در مرز لذت حرکت کنی. این ناله ها هم نرفت پی کارش ولی خب از آن ها هم لذت بردی یک جورایی که من نمی دانم. به این هم فکر کن که برتراند راسل به آن همه دک و پزش آخرش گفت لا ادری رفقا و سرشو گذاشت و مُرد. زندگی به خودی خود در حال لش شدگی و انتروپی می باشد. مسئله این است که در درجه ی اول یک عدد نشان شست دست گنده به سیستم و آن چیزی که قرار است از شما یک ماشین بسازد نشان دهید و در درجه بعدی آن چنان از خود لذت ببرید و با زندگی لاس بزنید که آن غُرها به چشم نیاید. آخ که چه قَدَر خوبم که همه را به راه راست هدایت می کنم ولی خودم اسیر همین بگایی های مفرط می باشم. بیست روز است که می خواهم یک کتاب کوفتی را تمام کنم که نمی کنم و نمی دانم که چرا دارم این ها به شما می گویم. لابد چون شاید مثلن می خواهم این نوشته ام آوانگارد باشد و یک هوئکی فلواش عوض شود [این جا نوشتن راست به چپ ندارد فلو را به صورت اف ال او دابلیو بخوانیدش] یا مثلن بگویم که فلان.

Email me when شاهد publishes or recommends stories