بازخوانی مانیفست.
پ.ف
(۲)
موضوع مانیفست، جامعهٔ سرمایهداری، فرآیند شکلگیری و خط سیر نهاییاش میباشد.
جامعهٔ سرمایهداری محصول شکلگیری تحولات عظیمی در تولید اجتماعی و نیروهای این تولید است. این تغییرات همزمان است با دوران اضمحال فئودالیسم. سرمایهداری "نیروهای تولیدیای را که تحت سیستم فئودالی توسعه یافته بودند، تصاحب کرد و تمام اشکال کهنه اقتصادی و روابط حقوقی فردیای را که براساس آنها بودند و اوضاع و احوال سیاسیای را که بیانگر جامعهٔ کهن بودند در هم کوبید."[۸] جامعهٔ نوین آبستنِ نابودی روابط تولیدی کهنهای بود که بر مسیر رشد اجتماعی ایجاد سد کرده و مانع از تکامل آنها شده بود؛ "ابزارهای تولید و دادوستد، که بورژوازی بر شالودهٔ آن خود را استقرار بخشید، در جامعهٔ فئودالی ایجاد شده بود. شرایطی که براساس آن جامعهٔ فئودالی دادوستد میکرد، یعنی سازمان فئودالی کشاورزی و صنعت و، خلاصه، مناسبات فئودالی، در مرحلهٔ معینی از تکامل این ابزارهای تولید و دادوستد، با نیروهایی که پیشتر رشد و تکامل یافته بودند سازگار نبود، این مناسبات غلوزنجیری گران شده بودند. باید خرد و نابود میشدند."[۹] این تحولات از قرن پانزدهم و شانزدهم آغاز گشته و بهتدریج گسترش پیدا کرد.
برای طلوع جامعهٔ نوین میبایست طبقهٔ اجتماعی جدیدی از مالکین بهوجود آید که انحصار مالکیت را در دست گرفته و به رشد نیروهای مولده، سرعت ببخشد. این طبقه، بورژوازی نوظهور است.[۱۰] این امر بهواسطهٔ جدا کردن تولیدکنندگان بیواسطه از وسایل تولید انجام پذیرفت. (سلب مالکیت از تولیدکنندگانی که خود صاحب وسایل تولید خویش بوده و نه ازقِبَلِ کار دیگری، بلکه براساس کار خود زندگی میکند)؛ در میان صنعتگران با نابودی اصناف و مناسبات سدههای میانه و در کشاورزی با اخراج وسیع سرفها و دهقانان از زمین. [۱۱] علاوهبر پیششرطهای یاد شده، لازم است طبقهای نوین پدید آید که تنها داراییاش نیروی کارش است و هیچ راهی برای بقا زندگیاش وجود ندارد بهجز فروش این نیروی کار به خریداران که همان مالکان جدید یا بورژوازی نوظهور میباشد. این طبقه، پرولتاریا است؛ سرفها و دهقانان آواره شده، خدم و حشمهای فئودالها که از کار خود اخراج شده و به ورطهٔ فقر و گرسنگی افتادهاند، پیشهوران بیچیز که اینک از هرگونه مالکیت وسایل تولید بینصیباند، روزمزدهایی که در شهرها آوازه هستند و دیگر اقشار از این قبیل.
گسترش بازارها و رشد ابزار تولید، امکان گردآوردن کارگران در زیر یک سقف و تولید برای مالک ابزار تولید، یعنی امکان شکلگیری تولید کارگاهی (یا بهاصطلاح مانافاکتوری) را پدید آورد. در سدهٔ شانزدهم "کشف آمریکا و نیز یافتن راه دریایی دورِ آفریقا [از طریق دماغهٔ امیدنیک] عرصهای نوین بر بورژوازی نوپا گشود. بازارهای هند شرقی و چین، استعمار آمریکا، تجارت با مستعمرات، افزایش وسایل مبادله و افزایش کالاها در کل، تحرکی بیسابقه به تجارت و دریانوردی و صنعت داد و از این طریق باعث رشدونمو سریع عنصر انقلابی در جامعهٔ متزلزل فئودالی شد."[۱۱] در ایدئولوژی آلمانی در مورد تولید کارگاهی آمده است که:
"با ظهور مانافاکتورها روابط میان کارگر و کارفرما تغییر یافت. در اصناف مناسبات پدرسالارانه میان استادکار و شاگرد ادامه داشت. در مانافاکتور جای آنها را مناسبات پولی میان کارگر و کارفرما گرفت، مناسباتی که در روستا و در شهرهای کوچک هنوز پرتو کمرنگی از پدرسالاری را حفظ میکرد، اما در شهرهای بزرگ دارای مانافاکتور واقعی بهزودی در تقریباً تمامیِ بافتِ پدرسالارانه از میان برخاست. مانافاکتور و بهطورکلی حرکت تولید با گسترش مراودهای که با کشف آمریکا و مسیر دریایی به هند شرقی توأم بود، انگیزهٔ بسیار بزرگی یافت. فرآوردههای جدید وارده از آنجا، بهویژه مقادیر هنگفت طلا و نقره که وارد گردش میشد، مجموعاً موقعیت طبقات را نسبت بهيکدیگر تغییر داده و ضربهٔ سختی را به مالکیت ارضی فئودالی و به کارگران وارد کرده بود... تصرف استعماری کشورهای تازه کشف شده، به آتش مبارزهٔ ملل علیه یکدیگر دامن زد و در نتیجه اشغال اراضی و دشمنی شدت یافت.[۱۳] توسعهٔ بازرگانی و مانافاکتور، به انباشت سرمایهٔ منقول شتاب بخشید... و سبب پیدایی بورژوازی بزرگ گردید؛ در صنفها خردهبورژوازی متمرکز بود که دیگر مانند سابق در شهرها قدرتی نداشت بلکه ناگزیر بود در برابر قدرت تجار بزرگ و صاحبان مانافاکتور سر فرود آورد. از این رو صنفها بهمحض آنکه وارد تماس با مانافاکتور شدند رو به انحطاط و زوال نهادند."[۱۴]
با رشد جمعیت بیچیزان، گسترش مرز بازارهای جهانی، افزایش سرسامآور تقاضا برای عرضه کالا، رشد روابط مبادلاتی در مستعمرات و عوامل دیگر از این قبیل، با دورهای مواجه میگردیم که دیگر مانافاکتور جوابگوی نیازها نمیباشد. تولید کارگاهی نه میتوانست تولید اجتماعی را در کل گسترهاش در اختیار خود بگیرد و نه آن را از ریشه زیرورو کند. تولید کارگاهی چون یک سازهٔ ساختگی اقتصادی، بر بنیاد وسیع صنایع پیشهوری شهری و صنایع دستی روستایی سر به آسمان کشید. در مرحلهٔ معینی از تکامل آن، پایه محقری که تولید تراشکاری بر آن متکی بود، در تضاد با نیازهای تولیدی که خود بهوجود آورده بود، قرار گرفت."[۱۵] بنابراین لازم بود که تحولاتی جدید انجام گیرد تا رشد نیروهای مولده نوین را ممکن سازد. با تکامل وسیع علوم طبیعی و کاربرد فنیاش در امر تولید، "دیری نگذشت که بخار و ماشین در صنعت انقلاب بهپا کرد. جای کارگاه را صنعت غولپیکر مدرن، و جای طبقهٔ متوسط صنعتی را میلیونرهای صنعتی، رهبران کل ارتشهای صنعتی، یعنی بورژوازی مدرن، گرفتند."[۱۶]
انقلاب صنعتی همچون جادوگری میماند که تمامی کهنگیها را میروبد و جان تازهای به همه چیز میبخشد. این انقلاب بزرگترین تحرک جامعهٔ انسانی تلقی میشود. "صنعت بزرگ بازار جهانی را ایجاد کرده، بازاری که کشف آمریکا راه پیدایش آن را هموار ساخت. این بازار باعث رشد فوقالعادهٔ تجارت، دریانوردی و ارتباط از طریق خشکی شد. این رشد بهنوبهٔ خود بر توسعهٔ صنعت اثر گذاشت؛ و بههمان نسبت که صنعت، تجارت، دریانوردی و راههای آهن گسترش پیدا کردند، بورژوازی نیز رشد یافت، سرمایهٔ خود را افزایش داد و هر طبقهای را که از قرون وسطی باقی مانده بود از صحنهٔ عمل بیرون راند. [۱۷]
سرمایهداری در عصر انقلاب صنعتی، رختی نو بر پیکرهٔ جامعه انسانی پوشاند و تحولات بزرگ و انقلابی پدید آورد. مارکس و انگلس این تحولات را در مانیفست کمونیست چنین تشریح کردهاند: "بورژوازی از نظر تاریخی، نقش فوقالعاده انقلابی ایفا کرده است... هر جا که بر کل امور مسلط شده است، بر سراسر مناسبات فئودالی، پدرورانه و با صفا، خط بطلان کشیده است. بورژوازی... بین انسان و انسان، بهجز پیوند منافع شخصی صرف و پرداختهای نقدی بیعاطفه، هیچ پیوند دیگری باقی نگذاشته است... بورژوازی ارزش شخصی انسان را بدل به ارزش مبادلهای کرده و بهجای آزادیهای مجاز فسخناپذیر و بیشمار، تنها یک آزادی بیپروا نشانده است، یعنی تجارت آزاد.[۱۸]
این فرازهای مانیفست بهخوبی توضیح میدهد که طلوع سرمایهداری چه تغییرات عمیقی را بهوجود آورد. بورژوازی، مناسبات شخصی کهنه و بافت خانواده عتیق، رسوم سفت و سخت مذهبی و فئودالی، آن تولید بیتحرک ناچیز، خرفتی قرون وسطایی؛ همه و همه را بهدست نابودی سپارید. او به وسایل حمل و نقل و ارتباطی گسترش عظیمی بخشید و بدینترتیب تمامی ملل را با یکدیگر مرتبط ساخت، او مالکیت تمامی وسایل تولید را در دست یک طبقه اقلیت متمرکز ساخت، دولت حقیر فئودالی را نابود ساخت و نظام حقوقی-سیاسی نوین خلق نمود، ارتشهای مسلح نظامی قدرتمندی را بهوجود آورد، جامعه را بیش از پیش به دو قطب فرودست و فرادست تقسیم کرد و تنها رابطهای که برای انسانها برجا گذاشت، رابطهٔ ردوبدلهای مادی و منفعتطلبیهای شخصی است، بورژوازی روستا را بهشهر زنجیر کرده و مشرقزمین را تابع باختر ساخت. امروز پس از گذشت چند سده به هر گوشه که بنگریم میتوان این مناسبات را مشاهده کرد. حق بهجانب مانیفست است، بورژوازی در دورهای نقش فوقالعاده انقلابی را بازی کرده است:
"بورژوازی در دوران فرمانرواییاش که بهزحمت به صد سال میرسد، نیروهای تولیدی عظیمتر و غولآساتر از مجموع تمام نسلهای پیشین آفریده است. فرمانبرداری نیروهای طبیعت از انسان، استفاده از ماشینآلات، کاربرد شیمی در صنعت و کشاورزی، کشتیرانی با نیروی بخار، راهآهن، تلگراف برقی، تسطیح سراسر قارهها برای زراعت، کانالکشی رودخانهها، کل جمعیتی که گویی از ژرفای زمین احضار شدهاند _در کدام یک از سدههای پیشین حتی حدس زده میشد که چنین نیروی تولیدی در بطن کار اجتماعی نهفته است؟"[۱۹]
یادداشتها:
[۸] کارل مارکس، فقر فلسفه، ترجمه آرتین آراکل، انتشارات اهورا ۱۳۸۳.
[۹] صفحه ۲۸۲ M-A.
[۱۰] این طبقه متشکل از رباخواران، تجار، و بخشی از صنعتگران متمول است. در طی ادوار پیشاسرمایهداری، این اقشار سرمایه را از راه رباخواری، رانت زمین و تجارت در دست خویش انباشته نمودند. اما بهدلیل حاکمیت مناسبات فئودالی از پشتیبانی چندانی برخوردار نبود و همواره خطر مورد تعرض قرار گرفتن را احساس مینمود. تنها با رشد و گسترش مناسبات سرمایهداری و تسلط بورژوازی بر قدرت دولتی است که دنیایی پدید میآید که صرفاً در خدمت دلخواستهای صاحبان سرمایه میباشد.
[۱۱] اخراج و آوارگی دهقانان از زمین عمدتاً بهدلیل تبدیل زمینهای کشاورزی به مراتع پرورش گوسفندان انجام پذیرفت. با رشد صنعت نساجی، پشم ارزش بسیاری پیدا کرد، چنین است که پرورش گوسفندان صرفه اقتصادی بیشتری از کشاورزی بههمراه داشت. توماس مور بهدرستی مینویسد که: "گوسفندان انسانها را خوردهاند." (لیکن این تنها علت اخراجها نمیباشد)
البته باید توجه داشت که این سلب مالکیتها بدون مقاومت دهقانان انجام نگرفت. نبردهای طولانی و خونین دهقانان روایتگر تاریخ چگونگی این سلب مالکیت است.
[۱۲] صفحه ۸-۳۷، M-C
[۱۳] تاریخ استعمار، سرگذشت بومیان آمریکا و آفریقا، تجارتهای نکبتبار بردگان و جدالهای خونین استعمارگران؛ چنین است روایت تلخ شکلگیری بنیادهای سرمایهداری. مارکس بهدرستی مینویسد که: "سرمایه در حالی زاده میشود که از فرق سر تا نوک پا و از تمام منافذش، خون و کثافت بیرون میزند." کارل مارکس، سرمایه جلد یک، ترجمه مرتضوی، نشر لاهیتا ص ۷۷۳.
[۱۴] ایدئولوژی آلمانی، ترجمه پرویزبابایی، نشر چشمه، ص ۳۴۷.
[۱۵] کارل مارکس، سرمایه جلد یک، ترجمه مرتضوی، نشر لاهیتا، ص ۳۸۸.
[۱۶]صفحه ۳۸، M-C.
[۱۷]همانجا.
میبایست توجه داشت که آن پروسه رشدی که شرح داده شد، مختص کشورهای اروپای غربی است. در جوامع آفریقایی، آسیایی و آمریکایی با تاریخ تکامل کاملاً متفاوتی روبهرو میباشیم و خود بحثی مفصل را میطلبد که در اینجا موضوع صحبت ما نیست. مانیفست با توجه به کشورهای باختر زمین به نگارش در آمد و بنابراین سیر رشد این جوامع یادشده را بررسی نمیکند.
[۱۸] همانجا، ص ۳۹-۴۰.
[۱۹] صفحه ۳۸۲، M-A
