تکه تکه‌های زندگی

مفهوم فیزیک کوآنتوم از نظر من محدود به علم فیزیک نمی‌شود، شما ملاحظه بفرمایید زندگی نوع بشر از زمانی که مفهوم کوآنتوم را درک کرده است؛ ملاحظه فرمودید؟ متوجه شدید؟

در عصر کلاسیک‌ها، همه چیز پیوسته بود، همه چیز قابل پیش‌بینی؛ انسان، از همان لحظه که این‌قدر دردِ بودن را باید می‌پذیرفت که درد بریدنِ بندِ نافش قطعا چندان به چشمش نمی‌آمد، تا همان دَمِ مرگش، یک زندگی آرام و پیوسته داشت. نهایت هیجان زندگی یک انسان کلاسیکِ روتین چه بود؟ برگزیدن مسیری برای کسب و کار جز مسیر آبا و اجدادی؟ طلاق؟ خیانت؟ جنگ؟ خشک‌سالی؟ چه؟

اما امروز، منِ زاده‌ی آخرین دهه‌ی قرن بیستم، به خودی خود نمادی از کوآنتومم. ذره‌ای پیوستگی در رفتارهایم نیست، نشانی از هم‌بستگی در بین علایقم یافت نمی‌شود و حتی برای خاطر خدایی که به وجودش معتقد نیستم هم، حاضر به پذیرش کوچک‌ترین روتین‌ها و کلیشه‌ها نمی‌شوم.

بیایید مثلا ازین شروع کنیم که از بچگی دوست داشتم چه کاره باشم.

همواره از همان کودکی دوست داشتم برای خودم کار کنم. تا قبل از این که به درک ملموسی از “پول” و نحوه‌ی کسبش برسم، دوست داشتم باستان‌شناس شوم، در اولین اقدام در این راستا ۱۰ جلد دایرةالمعارف تاریخ باستان مطالعه کردم، نام پادشاهان را از پادشاهان پیش‌دادیِ ایران باستان تا خُرده حُکّام قبایل آفریقایی حفظ کرده بودم و از جدول راهنمای انتهای لغت‌نامه‌ی انگلیسی به فارسیِ آریان‌پورِ چاپ قبل از انقلاب، رسم‌الخط میخی، پهلوی اوستایی و پهلوی ساسانی را آموخته بودم. کعبه‌ی آمالم کشف آتلانتیس بود و از مهارت‌های کلیدیم در آن زمان می‌توان به داشتن کلکسیون بازی‌های استراتژیک اشاره کرد. شما وقتی کودکتان را در بعلبک کنار خرابه‌های کاخ نرون رها می‌کنید، بیشتر ازین هم نباید از او انتظار داشته باشید.

دروغ چرا، هنوز هم علاقه‌ام به تاریخ، مخصوصا تاریخ باستان از بین نرفته، تنها درک اهمیت پول بود که اولین تکه‌ی زندگیم را ایجاد کرد و به سراغ تکه‌ی بعدی رفتم.

من در میان تابلوهای رنگِ روغنِ مادر، خطاطی‌ها، نگاتیوها، دستگاه‌های میکس و مونتاژ ویدئو و البته صفحه‌های چاپی رادیولوژیِ پدر چشم به جهان واقع گشودم.

هنر، از همان کودکی، گویی الزامی بود که هیچ‌کس جز در و دیوار خانه و فضای حاکمش ما را ملزم به آن نمی‌کرد.

خواهرم به شخصیت‌پرادزی و تصویرسازی پرداخته بود، برادرم دنباله‌ی راه مادر، رنگِ روغن کار می‌کرد و من از هر وسیله‌ی نقاشی اقلا دو جین داشتم تا رفته رفته درک کنم به چه بیش‌ از همه علاقه دارم.

حماسی‌ترین و افتخارآمیزترین داستان‌های خانوادگی ما برای من نیز، همه پیرامون همین هنر بود؛ از قلموهای مادرم که با موی خودش درست کرده بود تا فراری بودن پدرم به دلیل عکاسی مستند از مجروحین و کشته‌شدگان تظاهرات در طی سال‌های انقلاب.

هنر، حتی در همان سال‌های جذب شدن در تاریخ، کماکان در نظرم یگانه دلیلِ بودن بود. واقعا چه چیز می‌توانست جز هنر، این جهان را قابل تحمل کند؟

در کنار هنر، علاقه‌ی وافرم به فیزیک و مکانیک، مرا به سمت طراحیِ صنعتی سُر داد. برای اولین‌بار در ۱۲-۱۳ سالگی بود که به صورت آکادمیک شروع به کسب مهارت‌های مدل‌سازی و طراحی کردم و گویی این راهِ تازه همان یگانه دلیل بودنم بود.

در ۱۵ سالگی برای اولین بار با این مفهوم مواجه شدم که آدم می‌تواند به دلیلی جز تغییر شغل رویاییش هم تکه به تکه شود، طی یک سال و اندی، تکه‌های تازه در من ایجاد شد. از دست دادن پِی در پِی افرادی که به آن‌ها وابستگی داشتم، برخوردم با این موضوع که هنرستان ابدا آن‌چه که دوست دارم نیست، انتخاب رشته‌ی ریاضی و…

روز به روز بیش از پیش به درک این موضوع می‌گذشت که چرا آدم‌ها جایی که می‌خواهند زندگی نمی‌کنند، با کسانی نیستند که دوستشان دارند و کاری را نمی‌کنند که به آن علاقه دارند.

افسردگی و گریز از جمع اما دو فرصت تازه برایم به وجود آورد، درگیر شدنم با کامپیوتر و مطالعات ثئولوژیک.

داستان این‌که چطور در نهایت سر از دانشگاه صنعتی شریف و رشته‌ی علوم کامپیوتر در آوردم را بارها گفته‌ام و این‌جا نمی‌خواهم مجدد به آن اشاره کنم.

این روزها، با وجود این‌که تعداد تکه‌های زندگیم از دستم در رفته، باز اما تنها یک هدف هست که مانند گرانش تمام تکه‌هایم را با تمام تناقضاتشان به یک سمت بکشد، و آن باز همان یگانه دلیل بودن[ـَم] است، هنر!

حرکتم در مسیر مهاجرت، بی‌وقفه کار کردنم، همه و همه تنها برای یک هدف نهایی است، این‌که در آخرین روز زندگیم، به عنوان یک هنرمند بمیرم.

همه‌ی این‌ها وقتی بیشتر از ذهنم گذشت که از من خواسته شد تا در یک پاراگراف از خودم، مهارت‌هایم و تجارب شغلیم بگویم:

«یک برنامه‌نویسِ [عمدتاً] جاوا که قریب به ۶ سال است به اقتضای شرایط در قالب یک توسعه‌دهنده‌ی اندروید (و به تازگی iOS) در آمده و در نهایت دوست دارد تا به عنوان یک هنرمند و تسهیل‌گر اجتماعی بمیرد. دانشجوی انصرافی مقطع کارشناسی در سال آخر، از دانشگاه صنعتی شریف.»

Like what you read? Give Rahnama - رَهْنَمٰا a round of applause.

From a quick cheer to a standing ovation, clap to show how much you enjoyed this story.