یادداشت‌هایی برای وِرا / مقدمه

رد سفید قاب‌ها روی دیوار، میخ‌هایی که هیچ از آن آویخته نیست یا جای سوراخ میخ‌ها، همه‌ی این‌ها شاید کلیشه باشند، اما زمانی که در خیابان راه می‌روید و ناگاه متوجه جای خالی دستی در دستتان می‌شوید، یا که باران به شدت می‌بارد و سرمای قطرات غلطان، جای هرم نفس‌های او را روی گونه‌هایتان گرفته، نمی‌توان این حجم از خاطرات و فقدان را با چیزی جز این قبیل کلیشه‌ها توصیف کرد.

باید ساکنین جدیدی بیایند تا بلکه دیوار رنگی بخورد، رنگی بخورد و باز داستانی از نو آغاز شود، باز تابلوهایی آویخته شوند و… چون تروا، یا چون بیروت، شهری نو بر ویرانه‌های شهر قبلی ساخته شود. ساکنینی جدید، با داستانی نو، اما با پایانی تکراری.

اما ما همیشه برای دانستن پایان نیست که داستانی را شروع می‌کنیم، هست؟ همیشه تعداد داستان‌ها از تعداد پایان‌ها بیشتر خواهد بود، و زندگی نیز چیزی جز همین نیست شاید.

بگذریم؛ تمام این کلیشه‌ها، تمام این جای‌های خالی، مثل اجسادی یخ زده، تازه اما مرده و ساکن، شبی در وین (Vienna) بغض سنگینی شدند. چه می‌شد کرد با آن حال؟

پدری شدم تکیه به طاق پنجره داده، خیره به باران، که ناگهان صدای دخترش از پشت سر به او یادآوری می‌کند که وقت داستان شب است و خواب.

در چنین شرایطی پدری چون من بی‌شک همه‌ی آن‌چه که آن سوی پنجره هست را رها می‌کند. زیباترین و شادترین لبخندش را بر چهره می‌زند و سر بر می‌گرداند سوی دخترش.

و چه داستانی بهتر از داستان روزها و شب‌های روشن و تاریک خودش؟

One clap, two clap, three clap, forty?

By clapping more or less, you can signal to us which stories really stand out.