فاصله‌ها

«دستام بوی ملیحه رو میده، نمی‌خوام بشورم عطرش بره» بغض گلوی ملیحه رو گرفته بود، ادامه داد: «اینو یه شب که باهم بحثمون شده بود بهم گفت، پشت تلفن می‌گفت: «تو هیچی نمیدونی، نمیدونی وقتایی که از هم جدا میشیم تا مدت‌ها نگات می‌کنم، نمیدونی که تو رو بخاطر تنهاییام نخواستم، تو رو واسه خودت واسه تموم خنده‌هات خواستم، هیچ‌وقت نفهمیدی که چه سنگینی‌ای رو دلم بود، که ای کاش رو شونه‌هام بود …» وای ازین ناراحتم که نشناختمش، ازین ناراحتم که دیر شناختمش» بغض اَمونشو بریده بود، همیشه پیشم راحت بود، خودش میشد، یه دختر شیطون و یخورده هم بی ملاحظه. بهش گفتم: «بااینکه سه سال هم‌خونه‌ایش بودمو می‌شناختمش که چقدر وسواس داره اما هیچ‌وقت خودش بهم نگفت چرا روزایی که با تو قرار داشت، وقتی برمی‌گشت خونه دستاشو نمی‌شست» سرشو رو شونه‌هام گذاشت، اشک‌هاش آروم آروم سُر می‌خوردن رو پوست شیری رنگ صورتش که تو هوای سرد پاییزی شهوت‌انگیزتر شده بود، زیاد اهل آرایش نبود، از همینش خوشم میومد، یه جورایی انگار خودش می‌دونست خوشگله، خب منم واسش کم نمی‌ذاشتم، منظورم محبت کردنه. بهش گفتم: «گشنت نیست؟» گفت «نه اشتها ندارم»، پارک ساعی زیادی خلوت بود، پرنده پر نمی‌زد، ملیحه بهم تکیه داده بود، بهش گفتم: «فکر میکنی کارمون اشتباه بود؟» چیزی نگفت، بعد از چند لحظه سکوت انگار چیزی به ذهنش رسیده باشه یهو کمر راست کرد بهم زل زد: «باهام ازدواج میکنی؟» لبخندی زدمو گفتم: «چرا که نه؟ کی از تو بهتر دیوونه». دوباره بهم تکیه داد، با خیال آسوده‌تر، آروم‌تر، اینو از هوسش واسه خریدن زغال اَخته تو راه برگشتن می‌تونستم بفهمم، همیشه عاشق زغال اَخته بود، مهدی نمی‌دونست اینو، شایدم فرصت نکرده بود بفهمه، هرچی که بود نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت واسش زغال اَخته نخرید، عاشق زغال اَخته خوردنش بودم، وقتی می‌خورد نگاش می‌کردم، حواسش بهم نبود، گاهی برمی‌گشت خودشو لوس می‌کرد، لبخند زغال اخته‌ای تحویلم می‌داد، بعد با ذوق و شوق یه دختربچه‌ای که واسش بستنی خریدی، دوباره می‌رفت تو نخ زغال اَخته‌ها، لبخند زغال اخته‌ایش ترش مزه می‌شد، هوا اونقدری تاریک بود که حتی وسط پیاده‌روی نیمه شلوغ هم می‌تونستم ملس بودن لبخندشو بچشم. نزدیکیای خونش رسیده بودیم، گفت دلش نمی‌خواد الان بره خونه، دلش تنگه، خوب می‌فهمیدمش، منم همون حس رو داشتم، بهش گفتم: «می‌خوای بریم پیش مهدی؟» چشمای سبزش برقی زد، چیزی نگفت، هوا سردتر شده بود، ملیحه دستشو تو جیب پالتوش برد، پالتوی خز توسی رنگش، به قول مهدی شده بود «ملکه برفی»، نگام نمی‌کرد، باهام بود ولی انگار حضور نداشت، باد سردی میومد، بهش گفتم صبر کن دربست بگیرم، کنارم واستاد، گفت فکر نکنم الان بشه! گفتم کار نشد نداره. رسیدیم دم خونه مهدی، دودِل بود، نفسش سنگین شده بود، بهم گفت مهدی می‌دونه؟ پرسیدم چیو؟ سکوت کرد، گفتم خب بالاخره که باید بدونه، پای پنجره اتاقش، رو آسفالت ترک خورده‌ی کوچه منتظر مونده بودیم، صدای موسیقی میومد، از اتاق مهدی، ولی چراغ اتاقش خاموش بود، «ای ساروان ای کاروان، لیلای من کجا می‌بری، با بردن لیلای من، جان و دل مرا می‌بری …» ملیحه زد زیر گریه، نمی‌تونستم جلو گریه کردنشو بگیرم، بغلش کردم، محکم، خیلی محکم، بهش گفتم پیش منی، جات امنه، سرشو از رو شونم برداشت، دستمال رو از جیبش درآوردو اشکاشو پاک کرد، زنگ در خونشونو زدم، منتظر موندم، دوباره زدم، مادرش از پشت آیفون جواب داد، بعد درو باز کرد، کفش‌هامونو همون‌جا پای پله‌ها درآوردیم، از پله‌ها رفتیم بالا، موکت قرمز رنگ با حاشیه‌های زرد که حسابی کدر شده بود، همین‌طور که بالا می‌رفتم شال گردن ملیحه رو وا کردم، دستمو رو کمرش گذاشته بودم، ای کاش می‌دونست چقدر دوسش دارم. مادر مهدی با همون چادر سفید همیشگیش اومد استقبالمون، عطر گرمی فضا رو پر کرده بود، یاد عطر چادر نماز مادربزرگم افتادم، مست بوی مادرش شده بودم، دستشو بوسیدم، بعد از خوشامد گویی ما رو دعوت کرد اتاق نشیمن، هوای خونه خیلی گرم بود، پالتوی خودمو درآوردم، به ملیحه هم کمک کردم پالتوشو دراره، رو کردم حاج خانم گفتم: «مهدی جان نیست؟» سرشو پایین انداخت گفت: «چه خوب که اومدی رضا جان، مهدی خیلی تنهاست، خیلی بی‌تابی میکنه، به روم نمیاره ولی من که مادرشم، می‌دونم» پرسیدم اتاقه؟ گفت: «آره، پسرم دیگه پایی نداره که بخواد جایی بره، مثل همیشه رو تختشه» اینو گفتشو بعد زد زیر گریه. پاشدم سمت اتاق مهدی، در زدم، با یه لحن خاصی گفتم یالله، مهدی کنار پنجره رو تختش دراز کشیده بود، جای تختش قبلنا این‌ورتر بود، همون بغل عکس‌های دانشگاه، حتی عکسای سال 88، عکسای عاشورای اون سالو بینشون ندیدم هرچی بود الآن راحت می‌تونست تو کوچه رو ببینه، حتی جلو در خونشونو. بهم لبخند زد، گفت چه عجب ازین ورا؟ گفتم ای بابااا، چه عجب از شما؟ گفت: «همراهته؟» گفتم کی؟ ملیحه؟ جوابمو نداد، گفتم: «آره باهم اومدیم عیادتت.» گفت : «الان فقط تو اینجایی که؟» گفتم نکنه ناراحتی؟ خنده‌ی تلخی زدشو گفت بهش بگو نیاز به اومدن نبود، براتون آرزوی خوشبختی می‌کنم. تموم تنم خیس شده بود، عرق گرمی رو بدنم بود، حس می‌کردم نشوندنم وسط کوره سنگکی، نمی‌دونستم چی بگم، اصلاً چی باید می‌گفتم! روشو برگردوند به بارونی که تازه نَم‌نَمک شروع به باریدن کرده بود، ای کاش می‌تونست با دستاش، خیسی قطره‌هاییو که از لای پنجره، خودشونو پیش تختش رسونده بودن، لمس کنه. منم دیگه چیزی نگفتم، می‌خواستم برمو پیشونیشو ببوسم، دستای بی حسشو، پشیمون شدم، نمی‌دونم شایدم ترسیدم، یا اینکه از این کار بدم اومد، فقط رفتم جلو دستشو گرفتم، همین، نمی‌دونم حسش کرد یا نه، از اتاق اومدم بیرون، ملیحه رفته بود آشپزخونه چایی دم کرده‌ی حاج خانم رو بیاره، حاج خانم چشماش سرخ شده بود، نگاهش روم خیلی سنگینی می‌کرد، با خستگی رفتمو خودمو روی مبل انداختم، به حاج خانم گفتم فیزیوتراپی‌هاشو به نوبت انجام میده؟ با چادر اشکهاشو پاک کرد، گفت: «اوایل آره ولی الان یه هفتس که دیگه نمیذاره دکتر بیاد، هرچی به روح پدرش قسمش میدم حرفی نمی‌زنه قبول نمی‌کنه» ملیحه گفت اینجا خیلی گرمه رضا بیا جاتو باهام عوض کن. جای ملیحه نشستم، نگام رفت به درِ نیمه‌باز اتاق مهدی، هنوز داشت کوچه رو نگاه می‌کرد، هنوز صدای آهنگ میومد «ای ساروان ای کاروان لیلای من کجا میبری ….»

با حاج خانم خداحافظی کردیم، ما رو تا دم پله‌ها همراهی کرد، بعدشم عطرش همرامون موند، تا اون موقعی که ملیحه رو رسوندم خونشون، بهم گفت: «نمی‌خوام دستامو بشورم، بوی حاج خانوم رو میدن» تنها برگشتم خونه، بارون قطع شده بود، ولی سردیِ هوا بیشتر صورتمو می‌سوزوند، رسیدم خونه، لباسامو عوض کردم، دستامو نشستم، دستام بوی مهدی رو می‌داد، دستام بوی حاج خانوم رو می‌داد، دستام بوی ملیحه رو می‌داد.

«فاصله‌ها»

حسن علیزاده