ـــ «بعد» ـــ
داستانی‌ترین کلمه.
تمامِ ماجرا همین است: «بعد»
می‌شود یک داستانِ کامل درباره‌ی «بَعد» نوشت. 
همه‌ی داستان‌های جهان درباره‌ی «بعد»اند. با این حال، باید داستانی کامل درباره‌اش نوشت. 
و نه حتّی «بعد چه می‌شود؟» ــ آن‌طور که همه می‌گویند ــ «چه می‌شود» نیست که مهم است؛ مهم خودِ «بعد» است.
بعد... کمی انگار قدم زدیم، کمی انگار حرف زدیم، و دیدیم که آینده‌ی‌مان باهم است.
تمامش همین است: بعد...
«بعد» آینده نیست. حالی که تمام نمی‌شود. که تا ابد می‌مانَد. 
ـــ خیلی دلم می‌خواد بدونم... 
این را گفت و به فکر رفت. 
ـــ خیلی دلم می‌خواد...
بعد، انگار این تمامِ چیزی بود که می‌خواست بگوید.
جوابی که پاسخِ سؤالِ خود است. 
بعد، به «بعد» فکر کرد. همه‌چیز همان بود که احساس می‌کرد.
انتظار برای پیداشدنِ چیزی که از همه پیداتر است؛ چیزی که پُرسیده نمی‌شود، چیزی که پیش از خواستنش از همه آشکارتر است. 
ـــ …
ـــ …
بعد همه‌چیز گُم می‌شود. همه‌چیز ناپدید، محو می‌شود. 
«بعد» آخرین کلمه‌ای‌ست که گفته می‌شود. 
همه‌چیز با آن تمام می‌شود. 
«بعد» خودش شروعِ خود است. 
... بعد به من نگاه کرد. انگار می‌خواست چیزی بگوید. این تمامِ چیزی بود که می‌خواستیم به‌هم بگوییم.
من...
به من نگاه کرد، و بعد.

Like what you read? Give Sina Azin a round of applause.

From a quick cheer to a standing ovation, clap to show how much you enjoyed this story.