خرمالویم را پس بده!

مرتب با آن منقارش می‌کوبید وسط پیشانیم که: «خرمالویم را پس بده!» به عقب می‌پریدم. نگاهش می‌کردم که غار غارهایم توی کله‌اش بی‌تاثیر بود. انگارنه‌انگار که می‌گفتم: «ندارم، خرمالویی ندارم». حرف خودش را می‌زد. تُک می‌زد هی.

وقتی ایل و تبارمان آمدند به وساطت، دیر شده بود؛ کله‌ام را شکافته بود و کرم‌هایش را نشخوار می‌کرد. تک می‌زد هی و هنوز ناراضی بود. من اما ایستاده بودم به تماشا و دلم خوش بود به مزه‌ی گس خرمالو.

Show your support

Clapping shows how much you appreciated smrsdr’s story.