فیل تب‌دار

با گوش‌هایم بال‌بال می‌زدم که هوای تب‌کرده و مگس‌ها را برانم. کم‌کم هوایم خنک‌تر می‌شد و وزوزها کمتر. در فکر بودم که دیدم. چند تا سیب لک‌زده به سمتم غل داده تا سر صحبت را باز کند. فصل سیب بود و زالزالک‌های وحشی.

تازه از خرغلت‌های روزانه‌ی کنار دریاچه میآمد. گفت: «چسبید! به‌ت گفتم، خودت نیامدی.» حوصله نداشتم. جوابی هم نداشتم. یکی از سیب‌ها را انداختم بالا و مشغول شدم. ادامه داد: « می‌گن امسال هیچ لک‌لکی این دور و برها دیده نشده؛ حتما شنیدی!» سرخوش بود. کیفش را کرده، حالا آمده بود به سربه‌سر گذاشتنِ من. سیب دوم را هم انداختم بالا و ازش فاصله گرفتم.

با خودم فکرمی‌کردم «ایمان» اما میآید. خودش گفته بود: « میآیم! نشان به آن نشان که زالزالک‌ها زودتر از پاییز می‌رسند.» میآید و ادامه‌ی قصه‌ی پروانه‌ها را تعریف می‌کند؛ می‌گفت: « تو گوش‌هایت را که تکان می‌دهی پروانه‌ای در افریقا به دنیا میآید و در دم عاشق می‌شود.» می‌خندیدم که: « خوشحالم کارشان را ساده کرده‌ام.»

همیشه قصه‌های نابی دارد؛ دنیا دیده‌است. گاهی فانتزی‌مان این‌ست که بنشینم روی کول‌ش و یک تابستان تمام، دنیا را بگردیم. حالا اما از وقتی شده‌ام خدا و او شده‌است مامور پست، تمام برنامه‌هامان به هم ریخته. گاهی فصل‌ها را هم برای زودتر دیدنش جابه‌جا می‌کنم.

گرما تمرکزم را به هم زده. بال‌بال گوش‌هام فایده‌ای ندارد. هوا تب‌دارتر و وزوز مگس‌ها بیشتر شده. انگار آن نره‌خر هم دوباره آمده و آیه یاس می‌خواند. من قاطی وزوز مگس‌ها می‌شنوم: «مامور پست عوض شده!»

سال بعدش روزنامه‌ها نوشتند: «فیلی دمش را به دندان گرفته بود، می‌جوید.»

Show your support

Clapping shows how much you appreciated smrsdr’s story.