وداع با شاخ‌هایم

ماه فوریه بود. ایستاده بودم و دوستانم را که در مه گم‌می‌شدند نگاه می‌کردم. هر کدام به نوبت ماغ‌می‌کشید و مرا می‌خواند. گفتم: «می‌خواهم با شاخ‌هایم وداع‌کنم.» دور شدند.

نشستم کنار شاخ‌هایم. گنجشک کوچکی هنوز روی آن جامانده بود؛ کوچ نمی‌دانست. وداع با شاخ‌هایم بهانه بود.

هرچه دوستانم بیشتر در مه گم‌می‌شدند، دلم بیشتر برای گنجشک تنگ می‌شد. هر زمستان بساط همین بود؛ دلداریم می‌داد: «تابستان دوباره شاخ‌هایت پر از گنجشک می‌شوند.»

Show your support

Clapping shows how much you appreciated smrsdr’s story.