درس‌گفتارهای «تفکرانتقادی»

“مصطفی ملکیان”

👉 @Teltagram 👈

تفکرانتقادی به تفکری که کانت عرضه کرده بود نیز اطلاق می‌شود و بالطبع نوعی اشتراک لفظی پیدا می‌کند، که خودِ این اشتراک لفظی سبب می‌شود که گاهی ابهامی پیش‌آید.

قسمت نخست: انتقال تفکرانتقادی.

بعضی جاها وقتی اطلاق «تفکرانتقادی» می‌کنیم واقعاً موضع این اشتباه و التباس است که طرف دارد به آن‌چه کانت می‌گفت اشاره می‌کند، با اینکه این داستان اصلاً ربطی به موضع کانت در معرفت‌شناسی و فلسفه ندارد. و به همین دلیل شاید بهتر باشد که بگوییم «روش نقد اندیشه‌ها» البته گاهی در مکتوبات انگلیسی «روش نقد اندیشه‌ها» به کار می‌رود اما اصلاً رایج نیست و اصطلاح «تفکرانتقادی» رایج‌تر است.

«تفکرانتقادی» نقد اندیشه نیست، روش نقد اندیشه است. از این‌نظر می‌گفتم کلمه‌ی «روش نقد اندیشه» از کلمه‌ی «تفکرانتقادی» بهتر است. روشن نقد اندیشه‌ها است، نه نقد هراندیشه‌ای، نقد هراندیشه‌ای در حیطه‌ی همان علم و مخصوص صاحب‌نظران همان علم خواهد بود، مثلاً یک اندیشه‌ای که در فیزیک عرضه می‌شود فقط صاحب‌نظران فیزیک حق نقد آن‌را دارند، یا یک اندیشه‌ای که در روانشناسی اظهار می‌شود، فقط روانشناسان حق نقد آن‌را دارند، اما یک سلسله روش‌های عمومی برای نقد وجود دارد که هم روانشناس و هم فیزیکدان، درمقام نقدِ آرا و نظراتی که به حوزه‌ی معرفتی خودش مربوط می‌شود، از این روش‌ها استفاده می‌کنند. درواقع، درتفکرانتقادی بااین روش‌های عام سروکار داریم.

«روش نقد اندیشه‌ها» در کشورهای غربی به عنوان یک درس عمومی در دانشگاه‌ها تدریس می‌شود، یعنی به همه‌ی رشته‌های دانشگاهی معمولاً دو تا چهار واحد روش نقد اندیشه‌ها به عنوان یک درس عمومی القا می‌شود.

مباحثی که در روش نقد اندیشه‌ها می‌آید بعضی از مباحثش برای سطح این کلاس اصلاً ضرورت ندارد، یعنی خیلی فروتر از سطح این کلاس است. این است که این مباحث با این‌که در روش نقد اندیشه‌ها می‌آید اینجا متعرضش نمی‌شوم، چون اصولی است که ما درهمه‌ی دوران طلبگی از آنها استفاده می‌کرده‌ایم ولو اصطلاحش را نمی‌دانیم. اما یک مطالبی دراین مباحث گفته می‌شود که برای‌ما تازگی‌وطراوت دارد و حتی گاهی‌هم‌مسائل مشکلی‌را پیش‌می‌کشد که آنها راعرض می‌کنم.

ابتدا چندنکته درباره‌ی روش نقداندیشه عرض کنم. تفکر انتقادی اولاً، به یک تعبیر، دو دانش است. در معرفت‌شناسی می‌گفتیم که ما گاه knowing that داریم و گاه knowing how. البته نوع سومی از معرفت هم هست که الان محل بحث ما نیست؛ ما فقط به این دو نوع کار داریم. می‌گفتیم گاهی دانستن، دانستنِ این است «که» و گاهی دانستن، دانستنِ این است که «چگونه». آنگاه می‌گفتیم که وقتی از knowing that سخن می‌گوییم (دانستنِ اینکه)، این «دانستن» همواره به گزاره تعلق می‌گیرد؛ به غیر گزاره تعلق نمی‌گیرد. descriptive (توصیفی) است. مثل دانستنِ اینکه الف ب است. معمولاً این نوع دانستن را دانستن گزاره‌ای یا توصیفی می‌نامند.

البته دراینجا وقتی می‌گوییم توصیفی منظورمان توصیفی نیست که در برابر تبیین قرار می‌گیرد. چون گاهی هم در فلسفه‌ی علم توصیف دربرابرِ تبیین است. مثلاً «آب در صد درجه به جوش می‌آید» را یک گزاره‌ی توصیفی می‌دانند اما تبیینی نمی‌دانند. می‌گویند این گزاره یک گزاره‌ی توصیفی است و فقط توصیف می‌کند، ولی آن گزاره گزاره‌ی تبیینی (explanatory) است. در بحث ما، وقتی از «توصیفی» سخن می‌گوییم منظورمان توصیفی دربرابر تبیینی نیست. منظورمان توصیفی دربرابر «دستوری» (normative) است. به تعبیری ساده‌تر، توصیفی در اینجا یعنی اخباری.

شرط تحقق این نوع معرفت (معرفت توصیفی) هم سه چیز بود. می‌گفتیم اینکه زید بداند که «الف ب است» سه شرط دارد

۱. در عالم واقع الف ب باشد.

۲. حسن باور داشته باشد که الف ب است.

۳. حسن دراین باور که الف ب است موجّه باشد.

یک نوع معرفت هم داریم که به گزاره تعلق نمی‌گیرد و آن knowing how (دانستن اینکه «چگونه») است.

مانند کسی که روش رانندگی را می‌داند یا کسی که روش شعر گفتن را می‌داند.

گیلبرت رایل فیلسوف تحلیل زبانی معروف انگلیسی می‌گفت ما اصلاً نباید برای هردو امر از تعبیر knowledge استفاده کنیم، بلکه تعبیر knowledge را باید به اولی اختصاص دهیم و برای دومی تعبیر skill (مهارت) را به‌کار ببریم. این‌دوتا تعبیر هم اکنون رایج است.

بنابراین در این بحث وقتی از معرفت سخن می‌گوییم، معرفت در برابر مهارت است.

معرفت با مهارت فرق‌های عمده‌ای دارد که سه تا از آنها از همه مهم‌تر است.

اول این‌که معرفت صدق و کذب بردار است، اما مهارت صدق و کذب بردار نیست، بلکه توفیق و شکست‌ بردار است. کسی که در شنا موفق نیست نمی‌گویند که تو کاذبی، می‌گویند «تو شکست خورده‌ای» یا «تو ناموفق هستی».

دوم اینکه، به‌نظر برخی، رشد معرفت فقط کمی است و به‌نظر برخی دیگر هم کیفی است و هم کمی (گرچه این در بحث ما اهمیت ندارد) اما رشد مهارت‌ فقط کیفی است. یعنی کیفیتِ مهارتِ راننده‌ای که یک سال رانندگی کرده با کیفیت رانندگیِ راننده‌ای که سی سال رانندگی کرده فرق می‌کند، درحالی که کمیت اطلاعاتشان باهم فرقی نمی‌کند. (درباره‌ی رشد معرفت و اینکه کمی است یا کیفی رجوع شود به نوشته‌های پوپر و همپل در این زمینه. این دو نفر در این موضوع باهم اختلاف نظر دارند)

سومین فرق عمده‌ی مهارت و معرفت (که برای بحث ما مهم است) این است که معرفت قابل انتقال به دیگری است. اما مهارت قابل انتقال به دیگری نیست؛ یعنی من مجموعه معرفت‌هایی را که دارید می‌توانم از شما کسب کنم و شما هم می‌توانید معرفت‌تان را از راه گفتن یا نوشتن به من انتقال دهید اما مهارت را نمی‌توان انتقال داد. راننده‌ای که سی سال تجربه دارد به‌هیچ نحوی نمی‌تواند مهارت خودش را به یک راننده‌ی تازه‌کار منتقل کند و اگر دیدید که در آموزش دو سه تا ضابطه به زبان می‌آورد این دو سه تا ضابطه به بخش معرفت تعلق دارد و در واقع به قسم معرفت مربوط می‌شود. اما چیزهایی وجود دارد که به هیچ نحوی نمی‌توان آن را به کسی انتقال داد؛ باید خودِ آن شخص به مرور زمان و در اثر تجربه به دست آورد؛ این مهارت است.

تفکر انتقادی هردو بعد را دارد، اما آن‌چه در کتاب‌ها می‌آید بعد معرفتی‌اش است. بعد مهارتی‌اش قابل ضابطه‌مندی و انتقال نیست؛ درست مانند منطق.

آن‌چه در کتاب‌های منطق می‌خوانیم معرفت منطق است، اما گاهی دو نفر مجموعه‌ی معرفت منطقی‌شان به اندازه‌ی هم است ولی یکی از آنها همواره سخن منطقی می‌گوید و تفکر منطقی دارد و دیگری، با آن‌که کتاب منطق را خوب تدریس می‌کند، وقتی سخن می‌گوید حرف‌هایش هیچ ربطی به‌هم ندارد.

شرطِ لازمِ اینکه آدمی درمقام بیان و تفکر منطقی باشد معرفت منطقی است ولی معرفتِ منطقی هرگز کفایت نمی‌کند، بلکه نوعی ورزیدگی و ممارست فعلی و عملی نیز می‌خواهد.

پس اولین نکته‌ی مقدماتی که می‌خواستم بگویم این است که تفکرانتقادی را فقط تا حدودی می‌توانیم به دیگران انتقال دهیم (فقط بخش معرفتی‌اش را) اما بقیه‌اش را باید از طریق نقد اندیشه‌ها کسب کنیم. و از این نظرهم هست که معمولاً تفکر انتقادی در دانشگاه‌ها به‌صورت کارگاه اداره می‌شود. یعنی یک یا دو مقاله به دانشجویان می‌دهند و می‌گویند آن‌را برای هفته‌ی آینده نقد کنید. در این نقد عملی است که بخش مهارتی‌ِ تفکر انتقادی آهسته آهسته حاصل می‌آید.

“ادامه دارد”

👉 @Teltagram 👈