مسابقه‌یِ کتاب‌خوانی

آیا کتاب‌خواندن جامعه را نجات می‌دهد؟

در فیسبوک و وبلاگستان مسابقه‌یِ کتاب‌خوانی گذاشته‌اند. این بار مدلش کمی فرق می‌کند. آدم‌ها باید بگویند چه کتاب‌هایی را نخوانده‌اند، ولی به دروغ همه جا گفته‌اند که خوانده‌اند. ایده‌اش از یک خبری می‌آید که چند وقت پیش منتشر شد: خبری در موردِ کتاب‌هایی که مردم دوست دارند بگویند خوانده‌اند، بدون آن‌که واقعاً خوانده باشندشان. ‏

اگر فرض کنیم بشود هر روز یک کتاب خواند، در سال می‌شود 365 کتاب و یک نفر در طول عمرِ هفتاد ساله‌اش، می‌تواند 25 هزار و 550 جلد کتاب بخواند. این رقم بسیار کمتر از میلیون‌ها جلد کتابی است که نوشته شده و حتی روشنفکرها که حرفه‌شان نوعی کتاب‌خوانی است، بینِ رقم‌هایِ 5 هزار و 10 هزار متوقف می‌شوند. پس واقعاً هیچ کس نمی‌تواند همه‌ی کتاب‌های دنیا را بخواند، و حتّی خواندنِ تمامِ کتاب‌هایِ یک حوزه‌یِ خاص –مثلاً ادبیاتِ عامیانه‌یِ ایران- کوششِ چندین ساله می‌خواهد. اگر کمی واقع‌بین باشیم می‌بینیم که خواندن و نخواندنِ یک یا چند کتابِ معروف، خیلی هم مسأله‌یِ مهمی نیست و یک نفر اگر بخواهد در «مهمانی‌ها» حرف برای گفتن داشته باشد و پُزِ کتاب‌خوانی بدهد، با خواندنِ همین هَفَشدَه جلد کتابِ معروفِ همه‌پسند، می‌تواند «پُزِ واقعی» بدهد. سوژه‌هایِ این‌چنینی هم، سوژه‌های ژورنالیستی هستند که حول و حوشِ ده بیست کتابِ خاص شکل گرفته‌اند که «همه باید بخوانند» یا «قبل از مرگ باید حتماً بخرند» یا «اگر نخوانند به بهشتِ ادبیاتِ قرنِ بیستم پا نگذاشته‌اند» یا «بدونِ آن‌ها نمی‌شود تمدّنِ انسان را درک کرد» و غیره. من که مطلقاً نمی‌فهمم چرا باید دروغ گفت، این را هم نمی‌فهمم که چرا باید کتابی ناخوانده یا نیمه‌خوانده را در دسته‌یِ کتاب‌هایِ خوانده‌شده جا زَد. ‏

فارغ از این، نوعی باورِ ایدئولوژیک هست که می‌گوید «کتاب‌خواندن نجات‌بخش است.» کسانی که به این موضوع باور دارند، دائم از این می‌نالند که نسلِ امروز تلویزیون می‌بیند و به اینترنت وَر می‌رَود و مشغولِ بازی با ایکس‌باکس است و خواندن را جدّی نمی‌گیرد. انگار که مثلاً نسلِ قبلی چقدر کتاب‌خوان داشته و نسلِ پیش از آن همه حافظ‌خوان و سعدی‌دان و فردوسی‌باز و گوته‌شناس و نیچه‌پژوه بوده‌اند. کُنشِ خواندن در دوره‌هایِ مختلف صورت‌های مختلف به خودش گرفته. تا جایی که می‌دانم، خواندنِ گسترده‌یِ داستان و رمان، از عادت‌هایِ شهرنشینیِ اروپایی است که پس از رنسانس باب می‌شود و بخشِ بزرگی از آن هم برایِ سرگرمی بوده است. به نظرم بخشِ بزرگی ازحسرتِ «وای کسی کتاب نمی‌خواند» و «اگر مردم کتاب می‌خواندند وضع‌مان این نبود» ریشه در مقایسه‌ای ناخودآگاه با این وضعیتِ «مصرفِ کتاب» در تمدّن معاصر اروپا دارد. این‌که آن‌ها کتاب می‌خوانند، در نتیجه پیشرفته‌اند و اگر ما هم کتاب بخوانیم، پیشرفت می‌کنیم. این‌جا هم ذهنیتِ برآمده از جهانِ زیردست، جایِ علّت و معلول را عوض کرده و حواسش نیست که «کتاب‌خوانی» یکی از نتایجِ «پیشرفت» است، و نه برعکس. پیشرفت، حاصلِ شرایطِ پیچیده‌ای است که یکی از آن‌ها باور و پیروی از روشِ علمی است. روشی که می‌گوید چطور می‌شود از یک سری گزاره‌هایِ مشاهده‌ای، به نتیجه‌ای نسبتاً درست رسید و قدم به قدم جلو رفت. ‏

به نظرِ من کنشِ کتاب‌خواندن، به دو بخشِ کلّی تقسیم می‌شود: یکی خواندن برایِ سرگرم شدن و دیگری خواندنِ حرفه‌ای. در اوّلی طرف می‌خواند که تفریح کرده باشد. همان‌طور که تلوزیون می‌بیند، سینما می‌رود، اینترنت‌گردی می‌کند، کنسرت می‌رود و ورزش می‌کند که تفریح کرده باشد. دومی به نوعی با حرفه‌یِ فرد گره می‌خورد. یعنی کارِ طرف طوری است که باید سیستماتیک و هدف‌مند کتاب بخواند. داستان‌نویس‌ها، تاریخ‌نویس‌ها، جامعه‌شناس‌ها، فیلسوف‌ها و غیره از این دسته‌اند. نباید این دو دسته را با هم خلط کرد. همان‌طور که کسی با تفریحی فیلم دیدن، دنیا را نجات نمی‌دهد و حتّی فیلم‌ساز هم نمی‌شود، کسی هم با تفریحی کتاب خواندن نمی‌تواند تاثیر چندانی بر بهبودِ وضعیتِ جامعه بگذارد و یا دست‌کم به نتایجی علمی و قابل اتّکا برسد. البته می‌تواند دانشِ عمومیِ خودش را بالا ببرد و به آدمِ بهتری برای معاشرت تبدیل شود و در این شکی نیست. موضوع این است که خواندن و دیدن و مهمانی رفتن و گپ‌زدن در موردِ این چیزها، عملِ قهرمانانه‌ای نیست، بلکه کنشی است معمولی و برآمده از نوعی عادت. ‏

Like what you read? Give Don Quixote a round of applause.

From a quick cheer to a standing ovation, clap to show how much you enjoyed this story.